
آرشیوتان را کامل کنید
شمارهی نوروزی داستان رسید

با پیگیریهای زیاد بالاخره دیروز 150 نسخه از برگشتیهای شمارهی نوروز 92 به تحریریهی داستان رسید. ویژهنامهی نوروز که مجموعهی صوتی «داستان همراه» را ضمیمه داشت، خیلی زود نایاب شد و در این مدت عدهی زیادی از خوانندهها از ما جویا میشدند. آنهایی که آرشیوشان ناقص است و آنهایی که هنوز شمارهی عید را نخواندهاند و یا میخواهند مجله را برای ایرانیان خارج از کشور بفرستند، لطفا باز هم با شمارهی 02184321751 تماس بگیرند و برای تهیهی مجله هماهنگی کنند.
فهرست موجودی آرشیو را در ادامهی مطلب بخوانید.شمارهی خردادماه مجلهی داستان همشهری به چاپخانه رفت
شمارهی خردادماه مجلهی داستان همشهری دیروز بعدازظهر به چاپخانه رفت. این شماره اگر بازهم مشکلی پیش نیاید، قرار است دهم خردادماه در تهران و یکیدو روز بعد از آن در شهرهای دیگر توزیع شود.
باشگاه خوانندگان از امروز ارسال ایمیل «محرمانه باشگاه!» را شروع کرده است. ارسال ایمیل محرمانه از اعضای جدیدتر و در دستههای پانصدتایی شروع شده و اعضای قدیمیتر هشت روزی باید منتظر دریافت بستهی محرمانهی باشگاه باشند. باشگاه خوانندگان داستان تاالان بیشتر از سههزاروششصد نفر عضو دارد. اگر شما هم عضو هستید، تا آخر هفتهی بعد، ایمیلتان را برای دیدن جلد شمارهی بیستوچهارم مجلهی داستان همشهری، کنترل کنید.
شمارهی 23/روایتهای داستانی/روايت × سند:
صورت بازجويی دزدان کتابخانهی سلطنتی قاجار
هفتاد جلد را برای خواندن برده بودید؟
انتخاب: محمدرضا بهزادی

شماره 12، جلسهی نهم، به تاريخ نُهم شهر ذيحجه 1327
لسانالدوله حاضر و استنطاق میشود.
این هفتادویک جلد کتاب را شما از برایچه به منزل خودتان برده بودید؟
معمول بود یا برای خواندن یا وقتی که شاه مرحوم از سفرها برمیگشت بعضی کتابها را میبردم منزل تا در سر فرصت به كتابخانه برگردانم در تحویل كتابخانه صورت اینها را به اعتماد حضور حالیه دادم.
میتوانید معین کنید این هفتادویک جلد کتاب، چندجلدِ آن را برای خواندن برده بودید و چندجلد در بازگشت شاه از سفر؟
خیر.
هفت جلد کلامالله برای خواندن چه ضرورت داشته است؟ یک جلد برای قرائت کافی است.
در رمضانها تمام کلاماللهها را متدرجا میدادیم قرائت میکردند، این چند کلامالله از آنوقت مانده بود.
از کدام ماهرمضان این هفت جلد کلامالله به منزل شما نزول فرمودند و به چه اشخاصي برای خواندن داده بودید؟
آخرین رمضانی که شاه مرحوم خیلی ناخوش بودند به طلاب میدادند قرائت میکردند.
اسامی آنها را بیان کنید!
اسامی معینی نداشتند و رئیس اینکار، سلطانالقراء، اسمش را نمیدانم، بهتوسط او داده میشد قرائت شود.
شمارهی 23/روایت/روایت 6:


پيش از آنكه بهدنيا بيايم در رضايت و خرسنديِ كامل بودم و مرگ را هم به همين چشم نگاه ميكنم. بهخاطر مواهبِ هوش، عشق، شگفتي و خنده، شكرگزارم. نميشود گفت سفر دلچسب و جالبي نبوده است. خاطرات زندگي، سوغاتي است كه به خانه آوردهام و براي ابديت، لزومشان بيشتر از آن برج ايفل كوچكي كه از پاريس آوردم نيست. فكر نميكنم خيلي زود بميرم. اما ميتواند همين الان وقتي دارم اينها را مينويسم اتفاق بيفتد.
موریسون اوکولی (2010-1955)
جکوو آنیااِگبونا
ترجمه: علی مجتهدزاده

اثر :Cyrus Kabiru (2013)f
موریسون، بدبختی این بود که هنوز توی پنجاهوپنجسالگی شلوار جین میپوشیدی و تازه کمربندت را هم نصفهکاره میبستی. اسمش را گذاشته بودی «مُدِ شلخته»2. اینجور جینپوشیدن مُدخرابکن است، فاجعه است. کاش میشد الان بیایی و جوانهای«مُد شلخته» را ببینی که توی خیابان، لباسهایشان شُل و ول است و چنان ولنگار راه میروند که آدم یاد لاکپشت و بوقلمون میافتد. خب معلوم است که آنها یادشان هست تو مد شلخته را به نیجریه آوردی. میگفتی که آمریکاییها اگر دستوپایشان هم بشکند و لازم بشود یک چیز راحتتری بپوشند، باز هم جین راسته ميپوشند. روی همین حساب، امروز هم شلوار جین پایت است و یک تیشرت با طرح دانشگاه اوهایو به تنت.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/تقدیمنامچههای اول کتاب:

نوشته بود: «با من همان كاري را ميكني كه ژانتِ اين كتاب ميكند ولي خدا ميداند چقدر دوستت دارم.» و امضا كرده بود سامان يا ساسان يا ماهان يا چنين چيزي. با مداد نوشته بود و حروفي را كه بايد كوتاه نوشت، كشيده بود و برعكس و خلاصه، نتيجهي كار مخصوصا در ناحيهي امضا كه به محوطهي ورقخوردنِ صفحه نزديك ميشد خيلي خوانا نبود. براي تبليغ يك كتاب، چهچيزي بهتر از آنونسِ يك عاشق خسته. معلوم است كه كتاب را خريدم. معلوم است كه كتاب را همان شب خواندم.
ژانت دختر كلهشق و دمدميمزاج و رويابافي بود در آستانهي ورود به دانشگاه. قهرمان يكي از رمانهاي «عامهپسند» كه جلدشان با تركيبي از شمع و گل و پروانه و چشم و البته اشك، شكل ميگيرد. پدرش مرده بود و يك خواهر سروسامانگرفته و سفركرده به شهرستان داشت و حالا با مادر ديابتياش زندگي ميكرد. خواستگار زياد داشت اما به همه بيمحلي ميكرد و دنبال نيمهي گمشدهاش ميگشت كه قاعدتا خيلي هم تعريف ثابت و مشخصي نداشت و بسته به افقهاي پيش رو و فرصتهاي موجود تغيير ميكرد. در همان صفحهي سومِ فصل اول در دومين هفتهي ورود به دانشگاه، عاشق استاد حل تمرينشان ميشد.
طرح جلدهايی که نماد کتابهايشان شدند
روی پوست رمان
ترجمه: مرضیه نیرومند

ناتور دشت
جی. دی. سلينجر، 1951
رمان سلینجر سال 1951 چاپ شد. سلینجر دربارهي شكلوشمايل و صفحهآرايي كتابش بینهایت وسواس داشت. تنها متنهایی که حق داشتند روی جلد کتابهایش ظاهر شوند، اسم نویسنده و اسم کتاب بودند. هیچ نقلقول، بیوگرافی و تبلیغی مجاز نبود. او طرحهای سادهاي از خط و رنگ را ترجیح میداد. بهنظر میرسید سلینجر از این طرح و آن اسبِ چرخوفلکیِ رمکرده خیلی خوشش آمده است، هرچند که حاضر نشد برای طراح جلد یعنی ای. مایکل میشل، یک نسخه از کتاب را امضا کند.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/تقدیمنامچههای اول کتاب:
چند روايت از «تقديمنامچههای اول کتاب»
ارادتمند

عکسها: مهری رحیمی


از این بالا
آرش مکوندی/ 26ساله/ مهندس مکانیک
به این فکر میکردم که وقت غروب، بالای تپهای پر از چمنهای بلند، یک مرد و یک زن که پشت به پشت هم تکیه داده باشند به یک درخت تنومند؛ از آن پایین چه سوژهی نابی میشوند برای اينكه عکسِ زمینهی صفحهی نمایش کسی شود یا توی مسابقهی عکاسی جایزه بگیرد. یا شاید هم قاب عکس اتاق خوابی دونفره.
کسی چهمیداند ما سر چهچیزی دعوایمان شده و چه تصویری از هم توی ذهنمان جا گرفته که اینطور به این درخت پیر زمخت تکیه دادهایم تا بدنهایمان بههم نخورد و چندشمان نشود.

شمارهی 23/پایان خوش/دساتیر:
دساتير (فرهنگ خيالی کلمات)
راضی به زحمت
اميرحسين هاشمی

طرح: روحاله گیتینژاد
زیر گریه: [رِ گِ یَ/یِ] (ا مر) قسمت پایینی بتِ گریه. پیش از تاریخ، آدمیان برای بیشتر احساسات انسانی بتی داشتند که مظهر اعلای آن احساس بود: بت ترس، بت حرص، بت حسرت، بت حسادت، بتِ خنده و البته بت گریه. برای فهمیدن نام این بتها باید به نشان حکشدهی روی پایهی آنها توجه میشد؛ البته جز دو بتِ گریه و خنده که ظاهرشان گویای نامشان بود. طبق تصویری که از یک نسخهی خطی در کتابخانهی موزهی ملی قاهره بهدست آمده، بتِ گریه به شکلی اغراقشده، چهرهای مچاله داشته و دستهایش را هم بهصورت مشتشده به چشمهایش میمالیده است (بسیاری عقیده دارند کهنالگوی گریهی بچهها در فیلمهای سینمایی و تا حدودی در واقعیت، از همینجا سرچشمه گرفته است).
شمارهی 23/داستان/داستان 2:
اطلس
شيوا ارسطويی

بخشی از عکس: صمد قربانزاده؛ از مجموعهی «زندگی سرد» (1389)
عاشق سبزیخوردن بود با کوکوی سیبزمینی. وقتی از سبزیخوردنهای باغچهی رشیدخان مشت میکرد و میگذاشت لای لقمهاش، جور دیگری نگاه میکرد به سفره، به لقمهاش، به اطلس، به نوشین و آرش و به شاخههای درختی که از زمین آن حیاط، قد کشیده بود. هربار که روزبه چشم میدوخت به شاخههای آن درخت، اطلس فکر میکرد وقتش است بپرسد. آنقدر نگاه میکرد به نگاه شوهرش به شاخههای آن درخت تا لحظهی مناسب پرسیدن را پیدا کند.