بسمالله 26

رونمایی نسخهی آزمایشی سایت
دوستان داستان
سلام
از امروز دوم مرداد 1392، سایت مجلهی داستان همشهری آماده است. از این پس میتوانید برای خواندن محتوای مکتوب مجله و اطلاع از اخبار داخلی، رویدادها و گزارش نشستها به آدرس dastanmag.com مراجعه کنید و این وبلاگ دیگر فعال نیست.
dastanmag.com از دو بخش اصلی «مجله» و «بلاگ» تشکیل شده است. بخش «مجله» پوششدهندهی محتوای مکتوب و «بلاگ» پوششدهندهی رویدادهای مربوط به مجلهی داستان همشهری است.
این نقل مکان به معنی از بین رفتن سابقهی سهسالهی اینجا نیست و محتوا و نظرات آن حفظ خواهد شد. این نسخهی سایت، آزمایشیست و امیدواریم همهی دوستان و بهخصوص طراحان سایت و گرافیستهای خوانندهی داستان پیشنهاداتشان را به ما بگویند.
متشکریم
تحریریهی مجلهی داستان همشهری
شمارهی 26/داستان/ داستان 1:
بنبستآینه
محمد صالحعلا

بخشی از عکس: بابک کاظمی (1382)
قلبم از کار میافتد، پاهایم جان ندارند، چمدان سنگین است، بیاختیار آن را زمین میگذارم، همچنان خیره به پنجره میمانم، سایهی زن و مرد را غلیظتر میبینم، نمیدانم چهکار کنم، خون به مغزم نمیرسد، حرفهای همکارانم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم میگذرد، میخواهم حرکت کنم، پاهایم را گم کردهام.
شمارهی مردادماه مجلهی داستان همشهری امروز منتشر شد
بیستوششمین شمارهی مجلهی داستان همشهری صبح امروز در تهران و شهرستانها توزیع شد. دومین شمارهی تابستانی داستان با روایتها و داستانهای متنوع در 244 صفحه منتشر شده است.
داستان همشهری را میتوانید از کتابفروشیهای معتبر و دکههای روزنامهفروشی تهیه کنید.
در آستانه
یادداشت سردبیر
درباره زندگی
مزمار/ شیخ محمدتقی فلسفی
پرواز فونیکس/ علیرضا محمودی
پیش از این شبها/ محمد شکیبانیا
قبل از کولر/ آرتور میلر
سفری به خانه/ هشام مطر
باحال باحالها/ جُرج کارلین
درباره موضوعات «یک تجربه»
صفحهی «یک تجربه» از یک سال پیش جزو سرصفحههای ثابت بخش «روایتهای مستند» است. هدف از راهاندازی این صفحه توجه دادن به مادههای خام داستانیِ پنهان در موقعیتهای روزمره است و ثبت آنها در قالب تجربههای واقعی. با توجه به ماهیت این صفحه تصمیم گرفتیم از شمارهی مردادماه 91، در هر شماره موضوع شمارهی بعد را به صورت فراخوان عمومی در مجله اعلام کنیم تا خوانندگان هم بتوانند در نوشتههای این صفحه سهیم باشند. در این مدت سعی کردیم در انتخاب سوژههای این بخش تنوع، تازگی و خلاقیت را در نظر بگیریم. و به همین دلیل برای انتخاب موضوع «یک تجربه» جلسات گروهی با حضور اعضای تحریریه تشکیل میشود تا در عین حفظ این ویژگیها، طیفهای متفاوتی از خوانندگان در نظر گرفته شوند. در انتخاب موضوع به توازن این طیفها هم فکر میکنیم تا هرکس به فراخور تجربههایی که کسب کرده بتواند در یکی از دهها موضوع «یکتجربه» سهیم شود. گاهی دانشجویان در راس قرار میگیرند (اسطورههای خوابگاه- شب امتحان)، گاهی شاغلین (سوتیهای شغلی- اولین کارفرما) و گاهی طیفی وسیعتر (عکس پرسنلی- تقدیمنامچهی اول کتاب) و گاهی هم زمانش را به گذشته میبریم (خردهجنایتهای کودکی- نقشههای تابستان). نتیجه این انتخابها این شد که مثلا برای «اولین کارفرما» یکی از روایتهایی که با پست به دستمان رسید از آقایی 70 ساله بود از زنجان که طبعا ایشان نمیتوانستند برای موضوع «آتاری» یا «واحد تربیت بدنی دانشگاه» تجربهای بنویسند.
«سوالات متداول»

ا«سوالات متداول» قرار است از این به بعد بخش ثابتی در وبلاگ مجله باشد، برای راهنمایی سریعتر شما و کمشدن حجم سوالات تکراری. این بخش براساس آخرین تغییرات در راههای ارتباط با مجله گردآوری شده و سوالاتی که شما از طرق مختلف مثل تلفن، ایمیل، وبلاگ و گاهی حضوری، در مورد نحوهی کار و ارتباط با بخشهای مختلف مجله از ما پرسیدهاید. اگر شما از مخاطبین جدی و پیگیر داستان هستید و با هر یک از بخشهای آن در ارتباطاید، حتما متن پیشرو یا حداقل سوالهای مربوط به بخشهای مورد توجهتان را مطالعه کنید.
اگر در موردی توضیحمان شفاف یا کافی نبود یا سوالی دارید که اینجا نیست، میتوانید در نظرات طرح کنید تا هم شما پاسختان را دریافت کنید و هم به این بخش اضافه شود و دیگر خوانندگان از آن استفاده کنند.
شمارهی 25/روایتهای مستند/یکشغل:
خاطرات يک آتشنشان
اطفاء
حمیدرضا محمدیان

شهرام و شهریار
جعفر مدرسصادقی

از خدا دلش میخواست.
جهانگیر گفت «دیگه زیاد سخت نمیگیرند. دیگه کاری به کار ما ندارند.»

دومین مسابقهی عکاسی برای داستان هم تمام شد و نتایجش را میتوانید در شمارهی مرداد ماه مجله ببینید. برای سومین مسابقه، داستان «عالیجناب آلزایمر»
نوشتهی عرفان مجیب را انتخاب کردیم كه در شمارهي اردیبهشت 91 ماهنامه
منتشر شده و متنش را میتوانید در ادامهی مطلب بخوانید. عكسهايتان را با فرمت JPG تا 15 شهریور به آدرس dastanphoto@gmail.com بفرستيد و در قسمت موضوع ذكر كنيد: مسابقهي سوم. حداكثر حجم قابلقبول
براي هرعكس، 400 كيلوبايت است و هرنفر نهايتا ميتواند با سه عكس در مسابقه
حضور داشته باشد اما كسانی كه به صورت گروهی شركت ميكنند ميتوانند
مجموعا شش عكس بفرستند. در اديت عكسها آزاد هستيد و حتي كلاژهای
عكس هم در دور جديد پذيرفته میشود.
منتظر عكسهای هوشربايتان هستيم.
شمارهی 25/روایتهای داستانی/روايت × نامه (2):
نامههايی که يغمای جندقی به سفارش علیاکبرخان دامغانی برای نامزد او مینوشت

ما درِ خلوت به روی غیر ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
من کیستم یا چیستم، همه تویی بلکه من نیستم، مصرع: با وجودت ز من آواز نیاید که منم. فرمودهای نامهی مرا از چشم بیگانه نگاهدار و پیش آشنا کتمان کن. مصرع: نام جانان باید اندر جان نهان.
البته کسی نخواند دید و نخواهد شنید، فرد:
غیرتم با تو چنان است که گر دست دهد
نگذارم که درآیی به خیال دگران


![]() | برندگان نهايی مسابقهی داستان يكخطی اردیبهشتماه اولین تداعیِ ذهنی از تصویر ردیف سربازهای تختجمشید، صف دستشویی نیست اما خب بههرحال یکجور شوخی رایج است و جملههای بخشی از شرکتکنندگان هم حول این معنی بود. بخش زیادی از جملهها هم حاوی نگاه نقادانه به حفظ میراث فرهنگی بودند که البته خیلی هم خوب و آموزنده بود. ممنونایم. |
مجموعه داستانهای چاپ شده در سالهای 90 و 91

نامهای که در ادامه میخوانید از تاریخیترین نامههاییست که میتواند به تحریریهی مجلهای برسد: هجدههزار کلمه. این نامه در یک لوح فشرده و با پست به دستمان رسید. بدیهی است که همهی آن در بخش بازتاب مجله جا نمیشد بنابراین تکههای خیلی کوچک و سادهای از آن را در بخش بازتاب شمارهی مردادماه و نسخهی خلاصه و ویرایشنشدهی آن را اینجا منتشر کردیم. همهی خوانندگان و دوستان مجله را دعوت میکنیم که این نامهی باارزش را بخوانند که مجموعهایست از بازخوانیهای مختلف داستانها و روایتهای مجله در شمارههای متفاوت. مخاطب نامه هم ما و هم شمایید. نامهی آقای هاشمی از یزد تحریریه را کاملا غافلگیر کرد. وقت و دقتی که در نوشتن این نامه صرف شده، همهی ما را متقاعد کرد که هیچ زحمتی هدر نمیرود.
امیرعباس هاشمی
28 ساله/ یزد
آنچه در ابتدا نظرم را به خودش جلب کرد، ایده حاکم بر نشریه بود. بخصوص اینکه معلوم بود آمده اید تا بمانید. برخلاف بسیاری از نشریات مشابه نه در حرف، بلکه در عمل احترام به مخاطب را سرلوحه قرار دادید که ارزشمند است . بی تفاوتی های اخیر مخاطبان باعث شد تکانی حسابی به خودم بدهم. پس پوزش می طلبم از اینکه به یکباره چنین حجم مطلبی را ارسال کردم. این متن در طولانی مدت آماده شده است. نویسندگان، مخاطبان و خودتان را هم خیلی جدی گرفته ام. هدفم این بوده در لوای انتقاد کـه در حقیقت پرده ای بیش نیست، متن به کار بخشی از مخاطبان بیاید که خودشان را به هر دلیلی جدا از شما می بینند. چرا که تصور می کنند خواندن داستان، سوادی خاص مـی خواهد.
شمارهی مردادماه مجلهی داستان همشهری به چاپخانه رفت
بیستوششمین شمارهی ماهنامهی داستان همشهری چهارشنبه 19 تیرماه به چاپخانه رفت تا طبق قولی که دادهایم، اول مردادماه در دکههای روزنامهفروشی و کتابفروشیهای تهران و دیگر شهرستانها باشد. به مناسبت مصادف شدن این شماره با ماه رمضان مانند سالهای گذشته تعدادی از مطالب مجله به این ماه اختصاص دارد.
ارسال ایمیل «محرمانه باشگاه!» به اعضای باشگاه خوانندگان از امروز شروع شد. اعضای قدیمیتر باشگاه میتوانند از امروز تصویر جلد شمارهی بعد مجله را بینند و اعضای جدیدتر هم تا اواخر هفته.
آرشیوتان را کامل کنید!
خوانندگانی که شمارههای سال 89 را میخواهند
تعدادی
از خوانندگان مجلهی داستان در چندماه گذشته پیگیر تهیهی شمارههای سال
89 بودند و ما نتوانستیم نسخهی مکتوب آنها را برایشان تهیه کنیم. این شمارهها در انبار همشهری موجود نیست برای همین نسخهی پیدیاف آنها را آماده کردهایم. برای
تهیهی آنها میتوانید روزهای شنبه تا چهارشنبه از ساعت 10 تا 15 در ماه
رمضان و 9:30 تا 16 در ماههای دیگر با تحریریهی داستان
(02184321751) تماس بگیرید.
دوستان ساکن در خارج از کشور هم میتوانند برای تکمیل آرشیوشان با همین شماره تماس بگیرند.
به نام خدا
گزارش وضعیت فراخوان تحریریهی دوم
سلام خدمت خوانندگان و همکاران
در پی فراخوانِ چهارشنبه پنجم تیرماه دربارهی جذبِ دهنفر همکارِ نیمهوقت در تحریریهی دوم مجلهی داستان همشهری، 231 نفر از دوستان، مجلهی خودشان را قابل دانستند و رزومه و نمونهکار فرستادند. مطالعه و بررسی رزومهها بهخاطر همزمانی فراخوان با تولید و صفحهآرایی شمارهی مردادماه کمی طولانی شد ولی بخش عمدهی آنها بررسی و دستهبندی شده و در دو سهروز آینده به اتمام میرسد. در مرحلهی بعد برای تعداد محدودی از این دوستان پرسشنامه میفرستیم و با بعضی تماس میگیریم تا حضوری گفتوگو کنیم.
با توجه به اینکه تعداد زیادی از دوستانی که با مجلهی داستان در ارتباطاند ممکن است وبلاگ را مرتب نبینند و گروهی با دنیای مجازی دوستی کمتری دارند، فراخوان همکاری را در مجلهی شمارهی مردادماه هم تکرار کردیم تا گسترهی مخاطبین از این دعوت مطلع شوند. پس کسانی که فراخوان را ندیدهاند، در فرصت دوم که از اول مردادماه و همزمان با انتشار شمارهی بیستوششم مجله تا دهم مردادماه است میتوانند اگر حائز شرایط هستند رزومه و نمونهکار بفرستند.
برای ارتباط و همکاری با دوستان ساکن شهرستانها برنامهی دیگری داریم پس لطفا اگر ساکن شهرستانها هستید رزومه نفرستید. برای تحریریهی دوم حضور در دفتر مجله ضروری است.
با تشکر
سردبیر همشهری داستان
بیستویکم تیر 92
شمارهی 25/داستان/داستان 3:
نزدیکیهای دیماه
بيتا شادبخت

اثر: امیر نصر کمگویان
خانمجان قرصها را توی دهانش نگهمیدارد. اولش نمیدانستیم. یک روز زنم گفت که خانمجان دندانهایش نارنجی شده، ترسیده بود که این شاید یکجور خونریزی باشد. قرصها را زیر زبانش قایم کرده بود. حالا دیگر خوب توی دهانش را میگردیم. حواسمان نباشد قرص را بیرون میآورد میگوید: «هستهش رو نميخورم.»
زنم میخندد. میگویم: «کی فکرش رو میکرد.»
شمارهی مرداد 90/روایتهای داستانی/روايت کهن:
پارههایی از «کيمياي سعادت» غزالی
به بهانه ماه رمضان
نيمۀ صبر

و رسول گفت: «صبر، يک نيمۀ ايمان است و روزه يک نيمۀ صبر است»
و گفت: «اگر صبر مردی بودی، مردی کريم بودی و خدای تعالی صابران را دوست دارد»
و گفت: «از بزرگی صبر است که خدای تعالی وي را عزيز بکرد و به هرکسی نداد، الا اندکی به دوستان خويش»
و گفت: «اندکتر چيزي که به شما دادهاند يقين است و صبر؛ و هرکه را اين هر دو دادهاند، گو باک مدار»
و گفت: «وحی آمد به داود که در اخلاق به من اقتدا کن و از اخلاق من اين است که من صبورم»
و گفت: «صبر گنجی است از گنجهای بهشت»
بدان که صبر خاصه آدمی است که بهايم را صبر نيست که بس ناقصند.
اولین نشست حضوری «کارگاه مجازی داستان»
مجلهی داستان همشهری برگزار شد

محور اولین نشست «کارگاه مجازی داستان» بررسی ساز و کار کارگاه و انتقاد و پیشنهاد برای کارکرد بهتر آن بود. بین صحبتها، چندنفری گریزی به نقد مجله هم زدند که چون حجم سوال و جوابها خیلی زیاد و به بحث اصلی نامرتبط بود بخشی را حذف کردیم.
شمارهی 25/روایتهای داستانی/روايت × نامه (3):
گزيدهی نامههای نيما يوشيج به همسرش
عالیهجان
انتخاب: محمد میرزاخانی
... تصدیق میکنم چیزی از قلب کمبهاتر نیست و من تو را با قلبم خریدهام. حال مرا سرزنش میکنی. زیرا نتوانستهای از روی قلبِ من این خطوط را که خطوط یک سکهی به نامِ تو ترسیم شده است، بخوانی. چطور ممکن است در حالتی که خودت دعویِ اعتبار میکنی من اعتبار نداشته باشم زیرا من سکهای هستم که به وجود تو اعتبار مییابم. شکل تو، اسم تو و آثار تو همیشه با من است.
فاش
حبیبه جعفریان

گفت: «اين يادداشتي كه توي همشهري جوان نوشتي چيه؟» چيزي نوشته بودم دربارهی بابا. گفتم: «كدوم؟ همونكه واسه بابا نوشتم؟» گفت: «تو چرا اينطورياي؟ اصلا به خودش گفتي و اين كار رو كردي؟ ميدوني خودش راضي هست يا نه؟» چيز بدي ننوشته بودم ولي قضيه از نظر برادرم اصلا اين نبود. «ميدوني خيلي خودخواهي؟» در دفاع از خودم کمی توضیح دادم ولي فقط او را عصبانيتر كردم و مطمئنتر دربارهی اينكه همان آدم خودشيفتهی خودخواه مزخرفي هستم كه در هجدهسالگي بودم. هوا روشن شده بود كه گوشي را گذاشتم، درحاليكه نزديك یکساعت باهم بحث كرده بوديم. درواقع دعوا كرديم. مثل جسد افتادم توي رختخواب و ياد متني افتادم كه جايي خوانده بودم دربارهی اينكه اگر ميخواهيد خوانندهها شما و شجاعتتان را تحسين كنند و قوموخويشها بهتان فحش بدهند، خاطره (memoir) بنويسيد اما اگر ميخواهيد محبوب همه، پدرومادر و اقوام و خوانندهها، باشيد كتاب آشپزي را امتحان كنيد. اما من با همهی احترام و علاقهام به آشپزي، تصميمم را گرفته بودم.



حاصل
کارگاههای داستان فقط تمرینِ نوشتن داستان نیست. کارگاههای داستان قدرت
تحلیل و تجربهی نقد داستان را هم افزایش میدهند. مدتی هست که در این بخش،
بازخوانی خوانندگان را از داستانهای پیشین مجله چاپ میکنیم. اینبار
تصمیم گرفتیم از اعضای کارگاه داستان که از مخاطبان دستبهقلم مجله هستند و
سابقهی نهماه بررسی داستانهای مختلف را در کارگاه مجلهی داستان دارند،
خواهش کنیم که داستان «موریسون اوکولی (2010 – 1955)» را از شمارهی
اردیبهشت 92 بازخوانی کنند که باقی خوانندگان مجله با این بازخوانی همراه
شوند.
حاصل کار بحث و گفتوگوی گرمی بود بین
اعضا که بهدلیل محدودیت فضا بخش کوچکی از آن را برای چاپ، ویرایش و آماده
کردیم.

![]() مسابقه تیرماه
اعتبار تا 5 مرداد 1392 |
اين سیویکامین مسابقهی داستاننويسی يكخطی يا همان ديالوگنويسی برای
كاريكاتور است. ماجرا، خيلي ساده از اين قرار است: به تصوير زیر نگاه كنيد و
يك ديالوگ براي شخصيت در حال حرفزدن (مرد روی باربند) بنويسيد.
![]() طرح: محمدرضا دوستمحمدی |
شمارهی 25/روایتهای داستانی/روايت × نامه (1):

روایت ادبیات فارسی از عشق و عاشق و معشوق چنین چیزی است، عاشق سراپا خاکساری و عجز و نیاز و معشوق یکسره کبر و بینیازی و ناز. عشق کیمیایی است که مسِ وجودِ بیارزش عاشق خاکسار را زر میکند تا لایق نازِ نگاه دلبرِ دلدار شود. ناسزایی که از دهان معشوق بیرون بیاید طیبات است و زهری که او به عاشق بنوشاند عینِ نوشدارو است.
قائممقام اما نقشِ همیشگیاش را دراین رابطهی کلیشهای بازی نمیکند، لج میکند، سرکشی میکند، معشوقشکنی میکند، خاکساری میکند اما یادِ زنش میآورد که خوشآمدگوی بسیار و دلسوزِ غمخوارِ کم، آدم را بیتربیت میکند.
به احتمال زیاد ازدواج قائممقام با گوهرملک خانم حاصلِ مصلحتاندیشی حکومتی بوده و شاه که وفاداریِ کاملِ وزیرش را در بیرون و اندرون میخواسته، دخترش را به عقدِ او درآورده تا فکروذکر وزیر در خانه هم فقط شاه باشد. گوهرملکخانم خواهر تنیِ عباسمیرزا هم بود و این نسبتها ازدواج را محکمتر میکرد اما قائممقام باید به زنش یاد میداد زندگیِ بیرونِ قصر چگونه است و زندگی با عشق چه میکند. زندگیِ واقعی چه صورت نازیبایی دارد. به همینخاطر نامههای قائممقام به زنش، همان ناز و نیازِ خالصِ ادبی نیست، زندگی است با کش و واکشهای آن.
شمارهی 25/روایتهای مستند/یک تجربه:

حمید فقط به خواهر بزرگم اجازه میداد که با سگا و تلویزیون بزرگ و رنگیاش بازی کند و البته گاهی هم از سرِ روکمکنی با خواهر دومم «ماریو» بازی میکرد. من و برادرم فقط به اصرار خواهر بزرگترمان حق ورود به اتاق حمید را داشتیم تا «ماریو»ی رنگی را ببینیم، بیآنکه او را از درهها و چاههای رنگی بپرانیم! تلویزیون حمید با همهی بزرگی و زرقوبرقش گاهی در ظهرهای گرم تابستان و بعد از چندساعت بازی مداوم، داغ میکرد و تصاویرش بفهمینفهمی کجومعوج میشد. اینجور وقتها حمید یک کتاب یا مجله میداد دست من و برادرم تا تلویزیون را باد بزنیم و ما هم از ترس برگشتن به تلویزیون دوازدهاینچ سیاهوسفیدمان، با بیشترین قدرتی که داشتیم تلویزیونش را باد میزدیم و او پیروزمندانه «ماریو» را از سرِ درهها و چاهها میپراند!

پانزدهم تيرماه، آخرين مهلت شرکت در
مسابقهی دوم «عکاسی برای داستان»
از زمان اعلام دومين فراخوان «عكاسی برای داستان» -عکاسی برای داستان مسافرت نوید- تا امروز 30 نفر عکسهایشان را برای ما ارسال کردهاند. گرچه تعداد عکسها تا این لحظه نسبت به کل عکسهای رسیده به مسابقهی اول کمتر است اما به تجربهی بار قبل میدانیم که ملت دقیقهی نود هستید و میدانیم که طبق معمول گذاشتهاید برای آخرين ساعتها و دقيقههای پانزدهم تيرماه. خواستیم یادآوری کنیم که ما هم به زمان کافی برای تشخیص و داوری نیاز داریم و بجنبید لطفا. برای آنهایی که هنوز بیخبرند دوباره میگوييم كه سوژهی اين مسابقه، داستان «مسافرت نويد» نوشتهی آيين نوروزی است. متن داستان و نحوهی شركت در مسابقه را در اينجا میتوانيد ببينيد.
منتظر عكسهايتان هستيم.