شماره‌ی اردیبهشت‌ماه مجله‌ی داستان به چاپخانه رفت

شماره‌ی اردیبهشت‌ماه مجله‌ی داستان به چاپخانه رفت


شماره‌ی بیست‌وسوم مجله بالاخره چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته به چاپخانه فرستاده شد. این اتفاق باید زودتر می‌افتاد تا شماره‌ی بعدی همان چند روز اول اردیبهشت‌ماه که قولش را داده بودیم به دستتان برسد اما بازهم به‌دلایلی با تاخیر مواجه شد و امیدواریم که تا هفتم هشتم اردیبهشت به دست‌تان برسد.

دوستانی که تازه عضو باشگاه خوانندگان شده‌اند از امروز می‌توانند منتظر دریافت ایمیل «محرمانه باشگاه» باشند و قدیمی‌ترها مانند محرمانه‌ی نوروز چندروزی باید صبر کنند تا جلد جدید را در ایمیل‌شان ببینند.

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/داستان/داستان 10:

شماره‌ی 22/داستان/داستان 10:

شش و سی‌دقیقۀ عصر

آرش سالاری



عکس​ها: مهری رحیم‌زاده


من، سه و سی: «قرارتون حرمه؟»

علی، سه و سی‌وپنج: «آره. شبستان.»

من، سه و سی‌وشش: «حواست به چیزایی که بهت گفتم باشه‌ها. یادت نره که این دیدارِ نیم‌ساعته مال تو هم هست، کم نیاری یک‌وقت.»

من، سه و سی‌وهشت: «یادت نره برای مکاسبِ فردا روایت‌های غیبت رو از تهذیب دربیاری.»

من، سه و چهل: «می‌خوای منم بیام یک گوشه بشینم از دور جریان گفت‌وگو رو زیر نظر داشته باشم، راهنماییت کنم، رهنمود بدم، اگر دعوا شد بیام کمکت؟»

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک تجربه/آشنایی‌های کوپه‌ای‌ــخوجه‌ممدــ:

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک تجربه/آشنایی‌های کوپه‌ای:



گفتم: «حاجی اشتباه نیومدی؟ این‌ کوپه همه‌ش مال ماست.»
گفت: «همه‌چیزی که همه‌ش مال خودته نفسته جوون، همونه که خوابت کرده.»
می‌خواستم بروم زیرِ پتو، بدترین چیز برای یک آدمِ ‌سی‌وچندساله نصیحت است. چه خودش بکند چه بشنود. گفتم: «حاجی من خوابم پس.»
گفت: «خواب که همیشه بودی.»
باید از تخت می‌آمدم پایین، می‌رفتم سراغِ مهمان‌دارِ واگن و می‌گفتم بیاید خوجه‌ممد را ببرد توی کوپه‌ی خودش ولی فقط آمدم پایین و روبه‌رویش نشستم.
گفت: «این قطار الان کجا می‌ره؟»
چشم‌هایم را مالیدم، گفتم: «با این کرامات‌تون هرجا شما بخوای.»

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/روایت/روایت 5:

شماره‌ی 22/روایت/روایت 5:

سراپا سفید

نغمه ثمینی


نغمه ثمینی، شارلوت و تاکومی؛ مقابل تاج​محل (1383)


در این عکس، پشت به تاج‌محل، هرکدام داریم به چه فکر می‌کنیم؟ همه به این‌که دست عکاس دارد می‌لرزد یا نه؟ شاید شارلوت دارد فکر می‌کند عکس را بفرستد برای پدرش و بگوید بدون او هم زندگی‌اش جریان دارد؟ یا تاکومی ‌فكر مي‌كند بعد از عکس برود و داخل تاج‌محل برای سگ سرطانی دعا کند؟ یا من به این‌که آیا بشود از دل این تجربه نمایش‌نامه‌ای چیزی بیرون بکشم؟ هرچه هست، دوربین، چلیک صدا می‌دهد و ما می‌چرخیم. وقت برگشتن در ماشین هرسه ساکتیم و در سکوت می‌رسیم به سانسکریتی‌کندرا و در سکوت می‌خوابیم. با رویای زیبایی می‌خوابیم. روز بعد، یک روز دیگر است. روزِ بعد از تاج‌محل است.

ادامه نوشته

پیام تسلی برای زلزله‌زدگان سیستان و بلوچستان

                                                                                                                           

پیام همدردی

امروز نزدیکی‌های ساعت 3:30 بود که خبر را شنیدیم، خبر زلزله‌ی شدید سیستان و بلوچستان را و تنها چند دقیقه از آن گذشته بود. نتوانستیم سکوت کنیم و این کم‌ترین کاری است که می‌شود کرد، ابراز هم‌دردی با هم‌وطنان‌مان و به‌ویژه یازده نفر یار همراهِ داستان از آن خطه.

در این مصیبت و بلای طبیعی، برایتان صبر و تسلا از خداوند مهربان خواستاریم و امیدواریم خسارت زیادی وارد نشده باشد.

اعضای تحریریه و فنی ماهنامه‌ی داستان همشهری

                                                                                                                           

شماره‌ی 22/پایان خوش/داستان یک عکس/مرد گوشه عکس:

شماره‌ی 22/پایان خوش/داستان یک عکس:
مرد گوشه عکس

ایمان صفایی


      عکس: گوهر دشتی؛ از مجموعه‌ی «آتشفشان» (1391)


«دُم درآوردی.» این جمله را آقای افتخاری شانزده‌سال پیش در نهایت بی‌عدالتی به‌ام گفت. افتخاری ناظم دبیرستان‌مان بود. یک پیرمرد بی‌دندانِ شصت‌ هفتادساله با کت‌و‌شلوار همیشه‌ طوسی. آن زمان نوجواني خجالتی و کم‌حرف بودم که تمام علائم بلوغ را یک‌جا داشتم. یادم می‌آید آن روز معلم فیزیک دیر کرده بود و کلاس بی‌صاحب رها شده بود و همه سروصدا می‌کردند. من ته کلاس در حال تمرین بشکن‌زدن بودم. نمی‌دانم چرا چندروزی ویرم گرفته بود که بشکن یاد بگیرم، آن‌هم نه بشکن معمولی، از این بشکن‌هایی که دو انگشت وسط به‌هم می‌خورند و صدای برخورد دو چوب خشک می‌دهند. از همان‌ها که معمولا مردهای کچل توی عروسی‌ها می‌زنند. هرچه فکر می‌کنم نمی‌دانم چه انگیزه‌ای باعث شده بود بچه‌ي یبسی مثل من به صرافت یادگیری همچین بشکنی بيفتد. خوب یادم می‌آید آن روزها بعد از دوسال افسردگیِ کاست موسیقی «از کرخه تا راین»، کاست جدیدم را که موسیقی فیلم «بوی پیراهن یوسف» بود گوش می‌کردم. کجای این آهنگ‌ها می‌خواستم بشکن بزنم نمی‌دانم، هرچه که بود یادگیری بشکن، حسابی درگیرم کرده بود.

ادامه نوشته

بازتاب/حمیدرضا برزو/من و سربازی و داستان


     حمیدرضا برزو

     من و سربازی و داستان

تنها چیزی که من رو این روزا سرپا نگه می‌داره این مجله‌س. این‌جا خیلی وقت کم داریم حتی برای خواب همه می‌گن آموزشیه دیگه باید همین‌جوری باشه، سهشب تو هفته پست داریم و این یعنی خواب کمتر، تازه اگه تنبیه نشیم ولی من از این پست‌ها واسه داستان‌خوندن استفاده می‌کنم. هر فرصتی که پیش می‌آد مجله‌م رو باز می‌کنم و یه قسمتش رو می‌خونم تا حداقل ذهنم رو از این محیط دل‌گیر پادگان پرواز بدم. این‌جا همه‌چی ممنوعه. سی‌دی، مجله، روزنامه ولی خب به کمک قطعِ خوبِ داستان یا کمسوادی دژبان، مجله‌ی داستان رو نمی‌گیرن چون فکر می‌کنن کتابه. من این‌جا فقط وقتی داستان می‌خونم آروم می‌شم.

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک شغل:

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک شغل:

خاطرات يک مهندس ناظر کشاورزی

دختری در مزرعه


حیران جعفری


عکس‌: راحله زمردی‌نیا


وقتی به مزرعه‌ای می‌رسم که اوضاع خوبی ندارد می‌دانم در جواب سوالِ «صاحب این مزرعه ‌کیه؟» خواهم شنید: «تهرانی‌ها!» و این یعنی صاحب مزرعه تا چند سال قبل ساکن روستا بوده ولی به‌دلایلی به شهر مهاجرت کرده است. شهر البته می‌تواند هر‌شهر بزرگی باشد که احتمال پیداکردن کار در آن راحت‌تر است اما از آن‌جایی که اغلب این آدم‌ها به تهران رفته‌اند به «تهرانی» معروف شده‌اند. آن‌ها معمولا یک‌بار موقع کشت و یک‌بار هم موقع برداشت سراغ مزرعه‌شان می‌آیند، از دوستان و فامیل هم می‌خواهند كه برايشان چند نوبت آب‌یاری انجام دهند. آدم‌هایی که دل‌شان نمی‌آید زمین کشاورزی‌شان را بفروشند و انگار ته قلب‌شان هنوز امیدوارند که روزی دوباره به روستا برگردند.

ادامه نوشته

من و داستان/سیدمحمدرضا هاشمی/حسن خدادادی


برحسب اتفاق دو مخاطب از دو شهر متفاوت، هم‌زمان بازخوردی از ارتباط فارسی‌زبانان کشور افغانستان با مجله فرستاده‌اند که خالي از لطف نيست. از این دوستان متشکریم و امیدواریم امکان عرضه‌ي داستان در تاجیکستان و افغانستان فراهم شود.



     سیدمحمدرضا هاشمی
     مشهد


دایی جانم از افغانستان آمده بود، رفته بودیم زیارت اهل قبور بهشت رضای مشهد، من هم مثل همیشه برای این‌که وقتم به بطالت نگذرد و زودتر شماره‌ي ماه را بخوانم، همشهری داستان را باخودم برده بودم. مشغول کاری بودم دیدم دایی عباس کتاب را برداشته و چنان محو خواندن داستان است که نفهمید عکس گرفتم. خلاصه فکر نکنید امروز همشهری داستان‌ به ایران محدود شده چون من همه‌ي شماره‌های آن را برای پسردایی‌ام در سودان که کارمند سازمان ملل است ارسال می‌کنم و همین‌طور برای اقوامم در کابل.

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک تجربه/آشنایی‌های کوپه‌ای‌_آن سوی در کشویی‌_:

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک تجربه/آشنایی‌های کوپه‌ای:



یک زن وارد شد. سایه‌اش پشت درِ ماتِ کوپه پیدا شد و سعی کرد در را باز کند. باز کرد. یک‌جوری نگاه کرد. مثل زنی که اشتباهی وارد قسمت مردانه‌ی عزا یا عروسیِ کسی می‌شود یا برعکس. برگشت. در را بست و بیرون‌ رفت. دوباره سایه‌اش افتاد پشت شیشه. بعد سایه‌اش با سایه‌ی دیگری که رد می‌شد، قاطی شد. تغییر شکل داد. انگار یک‌نفر دیگر آن پشت ایستاده باشد. یک‌نفر دیگر بود. چندلحظه بی‌حرکت ایستاد پشت شیشه‌ی نیم‌قد و مات کوپه و برای همین کمی ترسناک به‌نظر رسید. داخل شد. نشست. درست مقابل من. زل زده بود توی چشم‌های من. شبیه به پیرمردی که اخم کرده است و واقعا هم پیرمردی بود که اخم کرده است. کمی سقف قطار را نگاه کردم. بند دوربین را روی گردنم جابه‌جا کردم. وقتی دوباره دیدمش، هنوز با چشم‌هایش زل‌زده بود به من.

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/درباره داستان/پشت صحنه:

شماره‌ی 22/درباره داستان/پشت صحنه:

نويسنده‌های معروفی که ناشران آثارشان را نپذيرفتند
مردود!

 رُمی اولتوسکی
ترجمه: احسان لطفی



از معدود مزاياي بزرگ‌شدن اين است كه آدم ديگر رفوزه نمي‌شود. ممكن است كه در مقام رييس، در گرفتن يك پروژه يا به‌نتيجه‌رساندن آن شكست بخورد يا به‌عنوان كارمند از كار اخراج شود اما در نظامِ رايجِ بازار كار و در احاطه‌ي پارامترهاي بيرونيِ پرتعدادي مثل كارفرما و سرمايه و رقبا و تاريخ تحويل و... هميشه دلايلي براي توجيه ماجرا و كاستن از شدت ضربه‌ي آن وجود دارد؛ طوري كه درنهايت بشود اسمش را شكست مقطعي، تجربه يا بهتر از آن‌ها بدشانسي گذاشت و بدون تغيير چنداني در اعتماد‌به‌نفس، زندگي را ادامه داد. اما نويسنده‌ها با تن‌ندادن به شغل‌هاي رايج و آدم‌وار به‌جز انبوهي حقوق و مزاياي ديگر، خودشان را از اين مزيت هم محروم مي‌كنند. يك نويسنده تا آخرين روز عمرش، هم‌چنان مي‌تواند رفوزه شود؛ به‌وسيله‌ي ناشر، به‌وسيله‌ي خواننده و حتي به‌وسيله‌ي خودش: مهرهاي «مردود» قرمزرنگي كه معمولا با همين‌ترتيب روي كارنامه‌ي نويسنده فرود مي‌آيند و تماشاكردن‌شان پاي متني كه آدم خودش با تشخيص و اشتياق و اختيار تمام نوشته و احتمالا در لحظاتي از خلوتش آن را شاهكار تصور كرده، اصلا كار راحتي نيست. شمشير دولبه‌ي نسبيت در داوري هنري، ممكن است به‌كار بيايد و نويسنده، مهر مردود را با وردِ «نمي‌فهمند» خنثي كند اما بعيد است زمزمه‌ي «اگر حق با آن‌ها باشد...» دست از سرش بردارد.

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/پایان خوش/داستان یک عکس/پيک‌نيک:

شماره‌ی 22/پایان خوش/داستان یک عکس:

پيک‌نيک
با گاوان و خران باربردار

سروش صحت



عکس: گوهر دشتی؛ از مجموعه‌ی «آتشفشان» (1391)


الاغی که آن وسط ایستاده من‌ام. این عکس را حدود دوسال‌ونیم پیش گرفتیم، روزی که من و برادرم و پسرعمویم و آتوسا نامزدم و صمیمی‌ترین دوستم مهران، رفته بودیم مزرعه‌ي پسرعمویم. آن روز قرار شد من و مهران برویم چوب جمع کنیم تا پسرعمو و برادرم بساط آتش را علم کنند و با همان آتش، چای و کباب درست کنیم. من و مهران موقع چوب جمع‌کردن دوتا ماسک پیدا کردیم، ماسکِ سرِ یک خر و یک گاو. موقع برگشتن برای شوخی، من ماسک خر را روی سرم کشیدم و مهران ماسک گاو را و آمدیم ببينیم بقیه چه واکنشی نشان می‌دهند. پسرعمویم چوب‌ها را گرفت و برادرم مشغول درست کردنِ آتش شد. من به پسرعمویم گفتم: «من و مهران را دیدی؟» پسرعمویم گفت: «یعنی چی؟» گفتم: «یعنی دیدی یکی‌مون خر شده یکی‌مون گاو؟» پسرعمویم گفت: «هردوتاتون خرید.» گفتم: «نه من خرم، مهران گاوه.»

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/داستان/داستان 3:

شماره‌ی 22/داستان/داستان 3:

خانواده ژنرال


کارلوس فوئنتس
ترجمه: امیرحسین هاشمی


اثر: Alfredo Ramos Martínez؛ «Zapatistas»ا(1932)


جنگل و کوهستان، متحدانِ ناخواسته‌ی «لشکر فرمانده میلس» بودند. ژنرال با بالا‌رفتن از کوه به کمک قمه‌ها، وظیفه‌اش را انجام می‌داد. با این فکر که چریک‌ها هیچ‌وقت خودشان را درگیر جنگ منظم نمی‌کنند، از زیر بار مسؤولیت فرار می‌کرد. چریک‌ها به پادگان‌های ارتش حمله می‌کردند یا در طبيعت وحشي به ارتشی‌ها ضربه‌های غافل‌گیرانه می‌زدند. بعد ناپدید می‌شدند، درست مثل توهم؛ آینه‌هایی بخارگرفته در جادوی هراس‌انگیز و نفوذناپذیرِ جنگل. حمله کردند و ناپدید شدند. نمی‌شد حمله‌شان را پیش‌بینی کرد. درس‌هایی را که باید از گذشته می‌گرفتند، گرفته بودند. امروز دیگر زاپاتا در تله‌ی حکومت نمی‌افتاد، دیگر با خوش‌خیالی باور نمی‌کرد که دشمن آمده است طرف او و می‌خواهد در چینامکا با او ملاقات کند تا یک خیانت ترتیب دهد. خیانتِ ساختگیِ سپاه دولتی به فرمانده‌شان کارآنسا. آشکارا قابل‌پیش‌بینی بود که به هر زاپاتایی خیانت می‌شود.
خیانت نام آخرین نبرد بود.
امروز کمبودِ صداقت بیداد می‌کرد، درست مثل دیروز که اعتمادِ مفرط.
مارسلینو‌ ‌میلس با تلخی به این فکر کرد. چون اگر او، مارسلینو میلس، در ازای تسلیم‌شدنِ پسرش آندرس به او پیشنهاد بخشودگی می‌داد، پسر فکر می‌کرد کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه‌ی این گشاده‌دستیِ پدر است. پسر به پدر اعتماد نمی‌کرد. پسر می‌دانست که پدر مامورِ گیرانداختن و کشتن او شده است.


متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی بیست‌ودوم، اسفند91 و فروردین92 بخوانید.

شماره‌ی 22/داستان/داستان 9:

شماره‌ی 22/داستان/داستان 9:

شمال

آيين نوروزی



عکس: محمد غزالی، «قایق بادبانی» از مجموعه​ی «یادداشتبرداری» (1384)


ده سال بعد، آن سفر کاملا از ذهن علی‌رضا پاک شده بود. تا این‌که رفت سینما و درباره‌ی الی را دید. وقتی توی فیلم مجبور شدند آن ویلای کهنه را بگیرند و مرتبش کنند، علی‌رضا یخ کرد. کمی طول کشید تا مطمئن شد این همان ویلایی‌ست که آن‌ها ده سال پیش، چندروز آن‌جا مانده بودند. دیگر نتوانست فیلم را درست ببیند. چیزی که انگار برای همیشه از ذهنش پاک شده بود،  به روشن‌ترین شکل ممکن برگشته بود. هرجای فیلم را می‌دید یک چیزی از آن سفر یادش می‌آمد. خود ویلا که قطعا همان بود. ولی یادش نبود مثلا کاشی‌های آشپزخانه‌اش همین‌رنگ بود یا نه. آن‌موقع خبری از زمین والیبال هم نبود. در‌کل انگار ویلا بزرگ‌تر از آن چیزی بود که در ذهن علی‌رضا مانده بود. از آن‌جا به بعد احساس می‌کرد انگار فیلم توی محل زندگی خانواده‌ی او ساخته شده، بدون این‌که از آن‌ها اجازه گرفته باشند.


متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی بیست‌ودوم، اسفند91 و فروردین92 بخوانید.

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک تجربه/آشنایی‌های کوپه‌ای__تاجر ونیزی‌___:

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک تجربه/آشنایی‌های کوپه‌ای:



قطار هم مثل خیلی از جاهای دیگر قوانین نانوشته‌ای دارد که با چندبار سفرکردن در ذهن‌ حک می‌شود. باید بدانید اگر جزو گروه‌های زیر باشید مورد غضب خواهید بود و احتمال دارد در بدو ورود زهرچشمی هم از شما گرفته شود: آن‌هایی که بچه دارند خصوصا زیر چهارسال، آن‌هایی که می‌خواهند جایشان را با یکی از افراد کوپه عوض کنند و درنهايت افرادی که ساک و چمدان‌هاي زیاد و سنگیني دارند.
چهارنفر بودیم. ساکت و آرام نشسته بودیم و داشتیم هم‌کوپه‌ای‌ها را محک می‌زدیم. درِ کوپه را زدند. کاری که خیلی‌ها نمی‌کنند. دو خانم خنده‌رو آمدند تو. سلام و لبخندی حواله‌ي هم کردیم. منتظر بودیم در را ببندند که دیدیم نه‌خیر! سه چمدانِ پر و چهار پنچ پتوی نو هم به همراه‌شان وارد کوپه شد.

ادامه نوشته

مهلت اولین فراخوان «عکاسی برای داستان» تمدید شد

مهلت اولین فراخوان «عکاسی برای داستان» تمدید شد

تا 24ام فروردین‌ماه


فراخوان «عکاسی برای داستان» ماه‌نامه‌ی داستان همشهری از شماره‌ی بهمن‌91 شروع شد و تا پانزدهم فروردین‌ماه یعنی پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش مهلت داشت. این اولین فراخوان است و تا الان 84 نفر در آن شرکت کرده‌اند. به‌خاطر استقبال خوانندگان مخضوصا در چند روز آخر، مهلت را تا شنبه 24ام فروردین‌ماه تمدید کردیم. نتایج آن هم در شماره‌ی خرداد92 اعلام می‌شود.

سوژه‌ي اولين مسابقه، داستان «مسافر» نوشته‌ي حامد حبیبی در شماره‌ي مردادماه 1391 است. علاقه‌مندانی كه اين شماره را ندارند مي‌توانند متن داستان را از اینجا بردارند. عكس‌ها را با فرمت jpeg و حداكثر حجم چهارصدكيلوبايت (براي هر عكس) به آدرس dastanphoto@gmail.com ايميل كنيد.

متن فراخوان و راهنمای آن را از اینجا بخوانید.

شماره‌ی 22/درباره زندگی/روایت 6:

شماره‌ی 22/درباره زندگی/روایت 6:

میراث جهانی بشریت




حبيبه جعفريان


     اثر: صفا حسینی؛ (1390)


حبیبه جعفریان آخرین بار با مطلب «نامادری» درباره‌ی یکی از دغدغه‌های انسان مدرن حرف زد و بحث‌های زیادی برانگیخت. در این شماره هم درباره‌ی یکی  دیگر از تناقض‌ها و دوراهی‌های زندگی امروز نوشته است. که در مسیر آن، دوستان زیادی را از دست داده‌ایم، تناقضی که بر رابطه‌های ما سایه انداخته است.


ناتاليا گينزبورگ نوشته‌اي دارد به اسم «فضيلت‌هاي ناچيز»؛ يكي از بهترين تركيب‌هايي كه زبان بشر ‌توانسته بسازد. خود ايتاليايي‌اش هم خوب است: Le Piccolo Virtu. گينزبورگ مي‌گويد: «تا آن‌جا كه به تربيت بچه‌ها مربوط مي‌شود فكر مي‌كنم به آن‌ها نبايد فضيلت‌هاي ناچيز بلكه بايد فضيلت‌هاي بزرگ را آموخت. نه صرفه‌جويي را كه سخاوت را و بي‌تفاوتي نسبت به پول را. نه احتياط را كه شهامت و حقيرشمردن خطر را. نه زيركي را كه صراحت و عشق به واقعيت را. نه سياست‌بازي كه عشق به هم‌نوع و فداكاري را. نه آرزوي توفيق كه آرزوي بودن و دانستن را. اما معمولا بيشتر ما برعكس عمل مي‌كنيم.» نمي‌دانم چندبار تا به حال اين يادداشت را خوانده‌ام. شايد ده‌‌هابار. اما دو هفته پيش كه داشتم دوباره مي‌خواندمش احساس كردم يك جاي كار اشكال دارد.

ادامه نوشته

شماره 22/پایان خوش/داستان‌های دیدنی:


شماره 22/پایان خوش/سانچوپانزاـــ‌قسمت پنجم‌ـــ:

شماره 22/پایان خوش/سانچوپانزاـــ‌قسمت پنجم‌ـــ:

سانچوپانزا

پارتی‌ ترميناتور

 يا

ختم سريع يک مهمانی، صددرصد ادبی

ياسر مالی


        طرح: محمدرضا دوست‌محمدی


مادرم صدایم کرد که بیا و دوباره برو محضرِ آقای دلقندونی تا پدرت فرصت کند دوباره برود دست‌شويي. واقعا مایه‌ي تعجب بود که این آقای دلقندونی بعد از پنج‌ساعت‌ونیم یک‌ریز چای‌ نوشيدن و لابه‌لايش تناول هندوانه، هنوز دست‌شويي‌اش نگرفته و از پدرم دو-صفر جلو بود. تا خواستم غر بزنم، مادرم گفت: «مهمان را که نمی‌شود تنها گذاشت. آن هم چنین مهمان عظیم‌الشانی که این‌همه راه را از دلقندون تا خانه‌ي ما آمده.» اما آقای دلقندونی دست‌بردار نبود. بیست کلمه حرف نزده، گلویش خشک می‌شد و می‌پرسید: «باز هم چای هست؟ قربان دست‌تان، اگر هندوانه هم مانده، بیاورید. بعله، عرض می‌کردم...» دوساعت‌ونیم دیگر که گذشت، مادرم مرا به آشپزخانه فراخواند. داشت اشک می‌ریخت. از من پرسید: «نمی‌دانی این مرتیکه کی می‌خواهد گورش را گم کند؟» چنین حرف‌هایی درباره‌ي مهمان خیلی زشت بود. آن‌هم چنین مهمان عظیم‌الشانی که این‌همه راه را از دلقندون تا خانه‌ي ما آمده بود. گفتم: «چرا از بابا نمی‌پرسی؟» گفت: «آن بابای سه‌نقطه‌ي تو که اگر مرد بود، نمی‌گذاشت به این روز بیفتیم.» البته حرف اصلی مادرم پنج‌تا نقطه داشت. از سردرِ آشپزخانه نگاهی به پدرم انداختم و دیدم همین‌جور که دارد به آقای دلقندونی لبخند زورکی تحویل می‌دهد، در حال این‌پا و آن‌پا کردن است. یعنی می‌رفت که گل سوم را هم بخورد. مادرم گفت: «نه‌خیر. خودم باید درستش کنم.» آن‌وقت اشکش را با لبه‌ي چادر گرفت و با حالتی مصمم رفت توی پذیرایی. آقای دلقندونی داشت یک تکه‌ي گنده‌ی هندوانه‌ را قورت می‌داد که مادرم وارد شد.

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک خاطره:

شماره‌ی 22/روایت‌های مستند/یک خاطره:


نُه قاب از تخمه، دل​خوش‌کنک روزهاي نوروز

چليک، چليک


متن: احسان لطفی



       عکس: بهنام صدیقی


گول ظاهر ديرينه و سنتي‌اش را نخوريد. تخمه، پديده‌ي عصرِ «انسانِ تماشاگر» است. پاسخي براي نيازِ زاييده از يك وضعيت جديد: آدمي كه فقط دارد از چشم‌هايش استفاده مي‌كند. آدمي كه نشسته است پاي تلويزيون، توي سينما، توي استاديوم، توی ماشین، توی مهماني و فقط دارد منظره‌ي جلوي چشمش را تماشا مي‌كند، بدون اين‌كه زياد دل بدهد يا غرق شود. آدمي كه فقط «تماشاچي» است.

انگار انسان به اين وضعيت، خيلي عادت نداشته است. انگار بنا به سابقه‌ي تاريخي و طبيعي‌اش، كم پيش مي‌آمده كه تنها تماشاگرِ چيزي باشد. اگر با ابزار روبه‌رو بوده، دست‌وپايش و قدرت ماهيچه و ذهنش را به‌كار مي‌گرفته و اگر با آدم روبه‌رو بوده، دهان و زبان و نيروي تكلمش را. حتي وقتي قرار بوده چيزي را فقط نگاه كند -آسمان شب را، جنگ گلادياتورها را، تردستي‌هاي شعبده‌باز را، بازي‌هاي كودكان را- با هيجان يا طمانينه «درگير»ش مي‌شده. آن‌قدر كه لازم نبوده كار ديگري بكند، نمي‌توانسته كار ديگري بكند. «نمايش»، از كانال چشم، حجم زيادي از ظرفيت ذهن را مشغول مي‌كرده و تماشايش يك تجربه‌ي وجوديِ كامل بوده ‌است. چرايش لابد مفصل است اما مي‌شود حدس زد كه آدم‌ ساده‌تر بوده‌است و زندگي، بي‌واسطه‌تر و نمايش‌، كم‌ياب‌تر و ارزشمندتر.

ادامه نوشته