شماره 10/داستانك/عليرضا زال/هفت وعده
هفت وعده

قرار بود يك هفته همديگر را نبينيم. درست يك هفته، با تعيينِ ساعت و دقيقه؛ حتي مثل توي فيلمها ساعتمان را هم با هم ميزان كرديم. در اين مدت هركس بايد مينشست درباره ديگري مينوشت، در هر قالبي: شعر، داستان، متن ادبي، چرتوپرت. ميخواستيم هركداممان ديگري و نیز خودش را به كمك ديگري بهتر بشناسد. وقتي شيوههاي معمول جواب نميدهد بايد رفت سراغ گزينههاي ابتكاري. البته بعدها معلوم شد خيلي هم شيوه بكر و تازهاي نبوده؛ فهميدم بايد اصلا طور ديگري شروع ميكردم.
الان شد بيستوچهار ساعت؛ درست يك روز به پايان يك هفته كذايي مانده و من هنوز يك كلمه هم ننوشتهام. بلند ميشوم و ميروم كنار پنجره، گوشه پرده را كنار ميزنم؛ چراغ اتاقش هنوز روشن است. پرده را مياندازم و برميگردم پشت ميز. كلمهها مثل گويهاي لغزندهاي شدهاند كه با مشقت چندتا از آنها را توي دستهايت جمع ميكني، همينكه ميآيي حركت كني يكيشان از لاي انگشتانت درميرود، ميخواهي يكي را بگيري يا برداري بقیه هم ميريزد. همهچيز از اول شروع ميشود.
بهتر است دور از هر نوع لفاظياي بنشينم رك و راست بنويسم از من ساخته نيست كاري را كه خواسته انجام بدهم. هفت روز كه هيچ، هفت ماه يا هفت سال هم كفاف نميدهد. اصلا بحثِ زمان نیست؛ چطور ممكن است كسي دست به چنين كاري بزند و باقي عمر را راحت زندگي كند؟ بايد خيلي موجود بيوجداني باشد.
ميتوانم پيغام را توسط كسي بهاش برسانم، اينطوري خيلي چيزها سربسته ميمانَد. آره، همين حالا حركت ميكنم، فردا صبح، وقتي نوشتهام را ميخواند، من حسابي از اينجا دور شدهام. تنها خاطره اين هفت روز ميماند؛ خاطرهها هم اگر عزيز باشند با گذشت زمان شكل رويا به خود ميگيرند، وگرنه فراموش خواهند شد.










داستــان، از مجلـات گـروه همشهـــری اسـت که اول هرماه منتشــر میشـود.