شمارهی 25/روایتهای مستند/یکشغل:
شمارهی 25/روایتهای مستند/یکشغل:
خاطرات يک آتشنشان
اطفاء
حمیدرضا محمدیان

عکس: محمد مهیمنی
شمارهی 25/روایتهای مستند/یکشغل:
خاطرات يک آتشنشان
اطفاء
حمیدرضا محمدیان


شمارهی 25/روایتهای مستند/یک تجربه:

حمید فقط به خواهر بزرگم اجازه میداد که با سگا و تلویزیون بزرگ و رنگیاش بازی کند و البته گاهی هم از سرِ روکمکنی با خواهر دومم «ماریو» بازی میکرد. من و برادرم فقط به اصرار خواهر بزرگترمان حق ورود به اتاق حمید را داشتیم تا «ماریو»ی رنگی را ببینیم، بیآنکه او را از درهها و چاههای رنگی بپرانیم! تلویزیون حمید با همهی بزرگی و زرقوبرقش گاهی در ظهرهای گرم تابستان و بعد از چندساعت بازی مداوم، داغ میکرد و تصاویرش بفهمینفهمی کجومعوج میشد. اینجور وقتها حمید یک کتاب یا مجله میداد دست من و برادرم تا تلویزیون را باد بزنیم و ما هم از ترس برگشتن به تلویزیون دوازدهاینچ سیاهوسفیدمان، با بیشترین قدرتی که داشتیم تلویزیونش را باد میزدیم و او پیروزمندانه «ماریو» را از سرِ درهها و چاهها میپراند!
روايتی از نوارهای بازمانده از جنگ/ قسمت اول
صداها پير نمیشوند
محمدحسین مهدویان

شماره 24/ روایتهای مستند/ سالنگار:
چهارده روایت از تجربهی سهسال انتشار همشهری داستان
داستان از این قرار است
روایتهای «یک نفر»

اگر یکی از روزهای کاری به طور اتفاقی از بهزادی بپرسید: «كدوم بچهي ناصرالدينشاه بود كه ميگن خيلي خوشگل بوده و توي نهماهگي مرده؟» شاید جوابی شبیه این بگیرید: «محمدميرزا. یک حشره باعث مرگش ميشه، يك نوع عقرب از خانوادهي بوتيديا از شاخهي اورتورتسن. اينا خودشون يه نوعي از هميسكورپيديا هستن. اين هميسكورپيدياها خيلي شبيه به سفاتولوراكسيائه. با اين تفاوت كه تو اين نوع، نسبت طول دُم به بدن يك به دوئه ولي اون يكيها دقيقا برعكس هستن. اصل اين عقربها از صحراي نملالوفور از جنوب زنگبار با كشتيهايي كه قرن نهم به ايران اومدن همراه با بار يكي از بازرگانها كه ظاهرا اسمش مجدالدوله بوده. موسيو شارتين، از پزشكاي اتريشي كه اون سال توي ايران بود، عقرب رو برد موزهي حشرهشناسي اتریش...»
شماره 24/ روایتهای مستند/ سالنگار:
چهارده روایت از تجربهی سهسال انتشار همشهری داستان
داستان از این قرار است
روایتهای «یک شغل»

از سکانس آخر فيلمش شروع کرده و از آن نقبی زده است به خاطرات کودکی و بعد به سالهای جوانی رسیده است و امروز. یکی دو سکانس درخشان دارد که چشم سردبیر را میگیرد. اما خیلی مفصل است. دستکم بيستوچهارصفحه جا ميگيرد. تجربه نشان داده متنهاي بلند در مجله درست خوانده نمیشوند و به ریتم کلی هم آسیب میرسانند. بهغیر از این، بخشهایی از متن فقط نوستالژیاند و شخصی و اِطنابشان به بخشهای درخشان متن آسیب میزند. زنگ میزنم. تا حرف از کمکردن مطلب میزنم بهنحو غیرمنتظرهای عصبانی میشود. میگوید نیازی نیست مطلب را منتشر کنید. فردا ایمیلی میزند و عذرخواهی میکند. توضيح ميدهد از مثلهشدن مصاحبهاش در یکی از مجلهها بسیار عصبانی بوده است. پس از آن، رابطهمان خیلی دوستانه و محترمانه میشود. چندروز بعد نسخهي خلاصهتری از مطلبش را میفرستد اما فقط دوصفحه از آن را کم کرده است. مشکل همچنان برقرار است. قرار میشود خودمان مطلبش را کم کنیم.
شماره 24/ روایتهای مستند/ سالنگار:

سبیلهای مارک تواین یکتنه همهي تعادل عکس را نگهمیدارد. چه نیمرخ باشد چه سهرخ یا تمامرخ. نشسته یا ایستاده. انگار عکاس، اول کادر را روی سبیلهایش تنظیم کرده، بعد که مطمئن شده جای خوبی از کادر هستند، دکمهی شاتر را فشار داده. پل آستر مثل همهی خوشتیپهای دنیا در یک لحظه، زاویهای خوب از خودش را کشف کرده و از آن به بعد همهی عکسهایش یکجورِ گلزارطوریاند. در بیشتر عکسهایش انگار کولیس گذاشته باشد و هربار بداند چنددرجه باید گردنش را رو به دوربین خم کند، طوری که اگر چشمهای این عکس را ببُری و بگذاری روی آن یکی، آب از آب تکان نمیخورد. اورهان پاموک با دستهایش جلوی دوربین مشکل دارد. بهنظر میرسد نمیداند چهکارشان کند...
شماره 24/ روایتهای مستند/ سالنگار:

اسم ستون را گذاشتیم «خانش»؛ یکجور اشتباه تایپیِ واضح که در تعارض با کماشتباهیِ باقی مجله، مسخرگی ستون را پیشاپیش اعلام کند. البته همینکه مطلب در بخش «پایان خوش» بود، خیالمان راحت بود که مخاطب میفهمد شوخی است. برای شمارهی اول، معرفی اثری را انتخاب کردیم که تقلیدی اغراقشده از داستانهای کارور (لحظات داستانیِ زندگی معمولی) بود: «فقط اگر کارم داشتی زنگ بزن». طرح داستانِ تقلیدی این بود: مردی درحال کشیدن جاروبرقی است، صدای زنگ در را میشنود و فکر میکند شاید کسی پشت در باشد. در همین شک که کسی پشت در است یا نه، لیوانی آب را از پذیرایی به آشپزخانه میبرد و در نقطهی اوج داستان، آن لیوان آب را خالی میکند. برداشتنِ لیوان آب، چهل صفحه از داستان را گرفته بود و صحنهی خالیکردن آب چهلوپنج صفحه طول میکشید. یک رمانِ کشدار که فریبرز جهاندیده آن را نخستین داستانِ «واقعا» پستمدرنی میدانست که در ایران نوشته شده؛ حالا چون کتاب یکی از دوستانش بود یا با ناشر بدهبستانی داشت.
شماره 24/ روایتهای مستند/ سالنگار:
چهارده روایت از تجربهی سهسال انتشار همشهری داستان
داستان از این قرار است

طرح: روحاله گیتینژاد
شاید بعد از سهسال درآوردنِ یک نشریهي ماهانه و در شمارهي سیوسوم (عدد روی جلد مربوط به بعد از مجوزِ مستقل است)، وقتش باشد آدمهای این کارخانهي کوچک در خیابان کریمخان، اندکی از تجربهي کنارهمبودن و درآوردن این مجله بنویسند. حقیقت این است که این ماهنامه اگر ارزشی داشته باشد اول بهخاطر آثار نویسندگان و هنرمندانِ خلاقِ مستقل و بیرون از تحریریه است و ما فقط در این سهسال سعی کردهایم با وسواس و سختگیری یکییکی پیدايشان کنیم، به اصرار از خمودی بیرون بیاوریم و کلافهشان کنیم تا تنبلی نکنند و دستآخر درخدمت انتقالِ درست، باسلیقه و محترمانهي اثرشان به مخاطب باشیم. در پلهي دوم هم باز ارزش این ماهنامه به افرادی نیست که در آن کار میکنند، به کار گروهی و زنجیرهوار آنهاست که خلاف فضای متداول ایرانی که فردمحور است و گروهها دوام نمیآورند، توانستهاند سهسال کنارهم بمانند، توانستهاند با اینکه هرکدام به طیف فکری و سبک زندگی متفاوتی تعلق دارند، نسبت به عقاید و سلیقههای همدیگر که علایق و سلیقههای دستههای مختلف خوانندگان هم هست، درک داشته باشند، به آن احترام بگذارند و تلاش کنند در چهارچوب و در سایهي علاقهی افراطیشان به داستان و روایت بهشکلی حرفهای دربارهي افکار و سلیقههایشان تعامل کنند. ایمان و احترام به کار گروهی باعث شده حاصل این زنجیرهي انسانی، درخششی بیشتر از کار فردیِ هرکدام آنها داشته باشد. به همین دلایل- احترام به صاحبان آثار که تحریریه اصلی مجلهاند و احترام به گروه بهجای افراد- تا امروز کمتر از پشتصحنهی کاری مجله حرف زدهایم.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/تقدیمنامچههای اول کتاب:

«حالا واسه من تدریس یاغیگری میکنی؟»
«نه، خدا نکنه...»
صفحهی اول کتاب را مقابل من نگهداشت با دندانقروچه گفت: «این چیه؟» اشارهاش به جملهی «عاشق یاغی است» بود.
«این یکی از جملات کتابه. چیز خاصی نیست. سوتفاهم شده.»
گرمم شده بود. لیزخوردن قطرههاي عرق را روی پیشانیام حس میکردم. میدانستم که همسرم تمام حرفها را از اتاقش میشنود.
«بسه دیگه! با این جملههاي عاشقانه نمیتونی کسی رو تحتتاثیر قرار بدی حداقل تا وقتی که من زندهام.»
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/تقدیمنامچههای اول کتاب:

نوشته بود: «با من همان كاري را ميكني كه ژانتِ اين كتاب ميكند ولي خدا ميداند چقدر دوستت دارم.» و امضا كرده بود سامان يا ساسان يا ماهان يا چنين چيزي. با مداد نوشته بود و حروفي را كه بايد كوتاه نوشت، كشيده بود و برعكس و خلاصه، نتيجهي كار مخصوصا در ناحيهي امضا كه به محوطهي ورقخوردنِ صفحه نزديك ميشد خيلي خوانا نبود. براي تبليغ يك كتاب، چهچيزي بهتر از آنونسِ يك عاشق خسته. معلوم است كه كتاب را خريدم. معلوم است كه كتاب را همان شب خواندم.
ژانت دختر كلهشق و دمدميمزاج و رويابافي بود در آستانهي ورود به دانشگاه. قهرمان يكي از رمانهاي «عامهپسند» كه جلدشان با تركيبي از شمع و گل و پروانه و چشم و البته اشك، شكل ميگيرد. پدرش مرده بود و يك خواهر سروسامانگرفته و سفركرده به شهرستان داشت و حالا با مادر ديابتياش زندگي ميكرد. خواستگار زياد داشت اما به همه بيمحلي ميكرد و دنبال نيمهي گمشدهاش ميگشت كه قاعدتا خيلي هم تعريف ثابت و مشخصي نداشت و بسته به افقهاي پيش رو و فرصتهاي موجود تغيير ميكرد. در همان صفحهي سومِ فصل اول در دومين هفتهي ورود به دانشگاه، عاشق استاد حل تمرينشان ميشد.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/تقدیمنامچههای اول کتاب:
چند روايت از «تقديمنامچههای اول کتاب»
ارادتمند

عکسها: مهری رحیمی

شمارهی 23/روایتهای مستند/یک اتفاق:
هفت قاب از آدمها و کتابها
تنهایی پرهیاهو
عکسها: آندره کرتژ

نگاه ما در تماشاي
اين مجموعه هيچوقت با نگاه سوژهها تلاقي نميكند. ما راهي به خلوتشان
نداريم و تنها ميتوانيم جلوهاش را در جدايي آنها از دنياي پيرامونشان
ببينيم. در سكون و آرامش عجيب و مجسمهوار عكسها كه خبر از توقف زمان
براي آدمهايش ميدهد؛ آن مرد كِي از پلهها پايين خواهد آمد؟ آن پسربچه
كِي ليسِ بعدي را به بستنياش خواهد زد؟ معلوم نيست. دخترك را نگاه كنيد.
حضور جهان را همانقدر احساس ميكند كه عروسكش روي صندلي كناري؛ معجزهي
خواندن.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/آشناییهای کوپهای:

گفتم: «حاجی اشتباه نیومدی؟ این کوپه همهش مال ماست.»
گفت: «همهچیزی که همهش مال خودته نفسته جوون، همونه که خوابت کرده.»
میخواستم بروم زیرِ پتو، بدترین چیز برای یک آدمِ سیوچندساله نصیحت است. چه خودش بکند چه بشنود. گفتم: «حاجی من خوابم پس.»
گفت: «خواب که همیشه بودی.»
باید
از تخت میآمدم پایین، میرفتم سراغِ مهماندارِ واگن و میگفتم بیاید
خوجهممد را ببرد توی کوپهی خودش ولی فقط آمدم پایین و روبهرویش نشستم.
گفت: «این قطار الان کجا میره؟»
چشمهایم را مالیدم، گفتم: «با این کراماتتون هرجا شما بخوای.»
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک شغل:
خاطرات يک مهندس ناظر کشاورزی
دختری در مزرعه
حیران جعفری

عکس: راحله زمردینیا
وقتی به مزرعهای میرسم که اوضاع خوبی ندارد میدانم در جواب سوالِ «صاحب این مزرعه کیه؟» خواهم شنید: «تهرانیها!» و این یعنی صاحب مزرعه تا چند سال قبل ساکن روستا بوده ولی بهدلایلی به شهر مهاجرت کرده است. شهر البته میتواند هرشهر بزرگی باشد که احتمال پیداکردن کار در آن راحتتر است اما از آنجایی که اغلب این آدمها به تهران رفتهاند به «تهرانی» معروف شدهاند. آنها معمولا یکبار موقع کشت و یکبار هم موقع برداشت سراغ مزرعهشان میآیند، از دوستان و فامیل هم میخواهند كه برايشان چند نوبت آبیاری انجام دهند. آدمهایی که دلشان نمیآید زمین کشاورزیشان را بفروشند و انگار ته قلبشان هنوز امیدوارند که روزی دوباره به روستا برگردند.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/آشناییهای کوپهای:

یک زن وارد شد. سایهاش پشت درِ ماتِ کوپه پیدا شد و سعی کرد در را باز کند. باز کرد. یکجوری نگاه کرد. مثل زنی که اشتباهی وارد قسمت مردانهی عزا یا عروسیِ کسی میشود یا برعکس. برگشت. در را بست و بیرون رفت. دوباره سایهاش افتاد پشت شیشه. بعد سایهاش با سایهی دیگری که رد میشد، قاطی شد. تغییر شکل داد. انگار یکنفر دیگر آن پشت ایستاده باشد. یکنفر دیگر بود. چندلحظه بیحرکت ایستاد پشت شیشهی نیمقد و مات کوپه و برای همین کمی ترسناک بهنظر رسید. داخل شد. نشست. درست مقابل من. زل زده بود توی چشمهای من. شبیه به پیرمردی که اخم کرده است و واقعا هم پیرمردی بود که اخم کرده است. کمی سقف قطار را نگاه کردم. بند دوربین را روی گردنم جابهجا کردم. وقتی دوباره دیدمش، هنوز با چشمهایش زلزده بود به من.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/آشناییهای کوپهای:

قطار هم مثل خیلی از جاهای دیگر قوانین نانوشتهای دارد که با چندبار سفرکردن در ذهن حک میشود. باید بدانید اگر جزو گروههای زیر باشید مورد غضب خواهید بود و احتمال دارد در بدو ورود زهرچشمی هم از شما گرفته شود: آنهایی که بچه دارند خصوصا زیر چهارسال، آنهایی که میخواهند جایشان را با یکی از افراد کوپه عوض کنند و درنهايت افرادی که ساک و چمدانهاي زیاد و سنگیني دارند.
چهارنفر بودیم. ساکت و آرام نشسته بودیم و داشتیم همکوپهایها را محک میزدیم. درِ کوپه را زدند. کاری که خیلیها نمیکنند. دو خانم خندهرو آمدند تو. سلام و لبخندی حوالهي هم کردیم. منتظر بودیم در را ببندند که دیدیم نهخیر! سه چمدانِ پر و چهار پنچ پتوی نو هم به همراهشان وارد کوپه شد.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک خاطره:
چليک، چليک
متن: احسان لطفی

عکس: بهنام صدیقی
گول ظاهر ديرينه و سنتياش را نخوريد. تخمه، پديدهي عصرِ «انسانِ تماشاگر» است. پاسخي براي نيازِ زاييده از يك وضعيت جديد: آدمي كه فقط دارد از چشمهايش استفاده ميكند. آدمي كه نشسته است پاي تلويزيون، توي سينما، توي استاديوم، توی ماشین، توی مهماني و فقط دارد منظرهي جلوي چشمش را تماشا ميكند، بدون اينكه زياد دل بدهد يا غرق شود. آدمي كه فقط «تماشاچي» است.
انگار انسان به اين وضعيت، خيلي عادت نداشته است. انگار بنا به سابقهي تاريخي و طبيعياش، كم پيش ميآمده كه تنها تماشاگرِ چيزي باشد. اگر با ابزار روبهرو بوده، دستوپايش و قدرت ماهيچه و ذهنش را بهكار ميگرفته و اگر با آدم روبهرو بوده، دهان و زبان و نيروي تكلمش را. حتي وقتي قرار بوده چيزي را فقط نگاه كند -آسمان شب را، جنگ گلادياتورها را، تردستيهاي شعبدهباز را، بازيهاي كودكان را- با هيجان يا طمانينه «درگير»ش ميشده. آنقدر كه لازم نبوده كار ديگري بكند، نميتوانسته كار ديگري بكند. «نمايش»، از كانال چشم، حجم زيادي از ظرفيت ذهن را مشغول ميكرده و تماشايش يك تجربهي وجوديِ كامل بوده است. چرايش لابد مفصل است اما ميشود حدس زد كه آدم سادهتر بودهاست و زندگي، بيواسطهتر و نمايش، كميابتر و ارزشمندتر.
شمارهی 22/روایتهای مستند/یک تجربه/آشناییهای کوپهای:

به
مغزم فشار میآورم تا یادم بیاید اولین تصویری که وقت رسیدن به لیسبون
توجهم را جلب کرد، چه بود. ایستگاه بارانزدهی قطار یا پرندههای تنبلی که
از سرِ سیری گندمهای پاشیدهشدهي حاشیهي ایستگاه را نوک میزدند؟ شاید
هم تصویر همسفری بود که فقط دستی تکان داد و رفت. فقط یک لبخند... بله،
همین بود.
دهساعت همسفر بودیم. اما بیشتر در خواب. قطار ساعت ده شب از
مادرید راه افتاده بود و حالا هشت صبح بود تقریبا. هشت صبح توی لیسبون...
اشتباه کرده بودم. سفر يازدهساعت بود. پرتغال یکساعت عقبتر از اسپانیا
بود و من نمیدانستم. کوپهها چهارنفره بود و ما سهنفر بودیم. من و دوستم و
یکنفر دیگر که خیلی گنده بود، اندازهي یک در بزرگ. فکر کن دری که مرتب
لبخند بزند. با موهای لخت بور و صورت قرمز و نگاهی که اگرچه مهربان بود اما
آدم را میترساند. شبیه نگاه قاتلهای نیمه شب بود، یکجور مسترهاید. از
آنهایی که توی چشمت نگاه میکنند و لبخند میزنند اما معلوم نیست نیمهشب
با اسلحه بالای سرت نباشند!
شماره بیستویکم/روایتهای مستند/یک اتفاق:
عکسهای منتشرنشدهای از حال و هوای انقلاب
قابهای صبور
مجید دوختهچیزاده

چتر گرفتن آدمها روی عکس امام(ره)، يكي شدنشان با نقاشي روي ديوار و جاگرفتنشان بر لبههاي ساختمان نيمهتمام. سوژههايي كه با صبر به عكاس اجازه ميدهند به فرم بينديشد و مثلا براي ثبت انبوه جمعيت مردم بر ساختماني نيمهتمام، زاويهي بديع پايين به بالا را انتخاب كند. چنين نگاهي ممكن است در لحظه، محافظهكارانه بهنظر بيايد اما سالها بعد وقتي قلب اتفاق به ضربان عادي خودش برميگردد قابهاي صبور، حرفهاي بيشتري براي گفتن دارند.