شماره 8/چاپ عصر/داستانك/محمدجواد هفتاني/در قاب

شماره 8/چاپ عصر/داستانك/محمدجواد هفتاني:

در قاب


بعد از ماه‌ها انفرادي، حالا در اين نمايشگاهِ تاريك بوديم. تاريك، شايد براي اين‌كه چشم‌هايمان اذيت نشود. تابلوهاي قبلي را كه همگي پرتره جنايتكاران معروف جهان بودند، سرسري نگاه كرده بودم و بي‌صبرانه منتظر رسيدن به آن تابلو بودم. حالا فاصله زيادي با آن نداشتم. مردي كه جلوتر از من بود، روبه‌روي آن ايستاد و هم‌چون قبلي‌ها، فرياد كوتاهي زد و بعد، دستان دستبندخورده‌اش را بر چين و چروك صورتش كشيد. در بهت و حيرت فرو رفته بود. اگر سرباز به جلو هُلش نداده بود، معلوم نبود تا كي آن‌جا مي‌ايستاد. حالا من داشتم به طرفش مي‌رفتم. نوبت من بود كه آن تابلو را ببينم. چشم‌هايم را بستم تا غافلگير شوم. هميشه از غافلگيرشدن لذت مي‌بردم. وقتي فكر كردم درست روبه‌رويش هستم، بازشان كردم... واي!... چقدر عوض شده بودم.

شماره 8/روایت 5/از دسترس اطفال دور نگه داريد

شماره 8/روایت 5/ديويد فاستر والاس، پويا كرم‌بخش:

از دسترس اطفال دور نگه داريد



بچه‌ها براي فهميدن ماهيت چيزها، آن‌ها را مي‌خورند. حتي نگاه هم نمي‌كنند، فقط مي‌خورند و همان‌طور كه مي‌دانيم، خاطراتي كه به آزمايشگاه تحقيقاتي بچه‌ها (يعني دهان) مربوط مي‌شود، معمولا با دردسر همراه است. اين برش را از شماره دسامبر 1991 مجله هارپرز انتخاب كرده‌ايم كه ديويد فاستر والاس خاطراتي را از دوران نوجواني‌اش تعريف كرده است.

یکی از روزهای آفتابی ماه آوریل بود. به پسر همسايه كمك مي‌كردم تا همراه مادرش يك باغچه سبزيجات در حياط‌پشتي‌شان درست كنند. طرح باغچه مربعِ كامل بود با چهار مربع دورش، به شكل H که از چوبِ بستني‌يخي و نخِ چندلا اجرا شده بود. مربع مركزي مختص كدوسبز بود. ما پسربچه‌ها، سنگ‌ها و كلوخ‌هاي سفت را از سر راه برمي‌داشتيم و مادرِ دوستم با يك ماشینِ شخم‌زنیِ فرغون‌مانند كار مي‌كرد. ماشین اجاره‌ای مي‌غريد و خرناس مي‌كشيد و جفتك مي‌انداخت. به نظر مي‌آمد ماشین بود که او را به جلو می‌کشید نه برعکس و به دنبالش ردی ناموزون از جای پا بر زمین می‌ماند.

در ميانه شخم‌زني بودیم؛ برادر كوچك دوستم كه حدودا چهارساله بود به حياط‌پشتي آمد. لباس قرمز مخملي با طرح «پووه» تنش بود و با صدای بلند گريه می‌کرد. كف دستش چيز بدتركيبی را، رو به بالا نگه‌داشته بود. معلوم شد يك تكه كپكِ لوزي‌شكل در زيرزمين نمناكشان پیدا کرده. کپک سبز چرکی بود با خال‌هاي مشكي و كمابيش پشمالو. بدتر از همه، به نظر ناقص و گاززده مي‌آمد و مقداري چيز تهوع‌آور هم دور دهان پسرك ماليده شده بود. وقتي مادرش دستگاه شخم‌زني را خاموش كرد و به طرفش آمد، گریة بچه‌ اوج گرفت: «خوردمش». من و دوستم حالمان به‌هم خورده بود چون فقط كودكان هستند که از اشتباهات نفرت‌انگيز بچه‌های كوچك‌تر، حالشان به‌هم می‌خورد. مادر پسرك انگار عقلش از کار افتاد بود، در حالي كه کپک گاززده را در هوا نگه داشته بود، مرتب دور باغچه مي‌دويد و يك‌بند فرياد مي‌زد: «كمك! پسرم اينو خورده!»
من و دوستم با دهان باز به اولين تجربه واقعي‌مان از هيستريِ انسان بالغ خيره شده بوديم. پسرك گريان از ياد همه‌مان رفته بود.

شماره 8/داستان/داستان 5:

شماره 8/داستان/داستان 5:

مسافرتِ نويد

آيين نوروزی


امروز براي سومين‌ بار بعد از آمدنِ عمه مريم و نويد با پدرم دعوا كردم. البته آن‌ها دو هفته پيش برگشتند آمريكا و دعواهاي ما هم ربطي به هيچ‌كدامشان ندارد ولي من مطمئنم كه آمدن و رفتن آن‌ها يك تاثير غيرمستقيمي گذاشت. چون قبل از آن، كاري به كار هم نداشتيم. اين بار اگر من جَنَم داشتم و از جايم تكان مي‌خوردم، به زد و خورد هم مي‌رسيديم. من روي مبل دراز كشيده بودم و پدرم از پشت ميز ناهارخوري داد مي‌زد. قبل از شروعِ دعوا رفته بود آن‌جا كه پايه يكي از صندلي‌ها را درست كند. عصباني كه شد صندلي را هل داد، طوري كه صدايش توي همه خانه پيچيد و آمد كنار مبلي كه من رويش ولو شده بودم. آن‌موقع صورتش را نديدم چون اگر مي‌خواستم نگاهش كنم بايد سرم را مي‌چرخاندم؛ آن‌وقت فكر مي‌كرد برايم مهم است كه چه قيافه‌اي پيدا كرده و چقدر عصباني است. البته مهم بود ولي همه اين‌ها دو سه ثانيه بيشتر طول نكشيد. من ترجيح دادم به جاي اين‌كه سرم را بالا بياورم و نگاهش كنم، به تلويزيون خاموش جلوي رويم خيره شوم. تا دو ثانيه قبلش وسط هر جمله‌ام دوتا فحش مي‌گذاشتم (البته مخاطبش پدرم نبود) و حالا مثل يك آدمِ از همه‌جا بي‌خبر، روبه‌رويم را نگاه مي‌كردم. گفتم الان يك سيلي مي‌خورم اما نزد. فقط گفت: «حمال» و رفت سمت دستشويي. توي ماشين هم هر وقت بخواهد به راننده‌هاي ديگر فحش بدهد مي‌گويد حمال. مطمئنم اولين فحشي بود كه آن‌موقع به ذهنش رسيد و بيشتر فكر نكرد تا چيز مناسب‌تري پيدا كند. دستشويي رفتنش هم مصنوعي بود. مي‌خواست برود جايي كه من جلوی چشمش نباشم. من هم خودم را از روي مبل جمع كردم و رفتم توي اتاق تا چند دقيقه ديگر كه از دستشويي آمد بيرون، آن‌جا نباشم.

ادامه نوشته

شماره 8/داستانك/زينب توقع همداني/ده قدم سمت راست

شماره 8/داستانك/زينب توقع همداني:

ده قدم سمت راست



در را كه باز مي‌كند، چند دقيقه‌اي طول مي‌كشد تا بتوانم نقشه آپارتماني را كه تويش هستم با خانه دو نبش آجريِ قبلي تطبيق دهم. آشپزخانه اُپن جايي‌ست بين مهمان‌خانه قبلي و راه‌پله. دوتا اتاق‌خواب‌ها قابل تشخيص نيستند. شَك مي‌كنم پاگرد قبلي كجا بوده. چشمم مي‌خورد به پنجره وسط هال. با اين پنجره دو جداره كه مستقيم بالاي تير چراغ برق است مي‌توان جاهاي قبلي را تشخيص داد.

معمار با انگشت، اتاق‌هاي سمت راست را نشان مي‌دهد. من اما با چشم، ده قدم مي‌روم سمت راست. قدم دهم ختم مي‌شود به انتهاي پذيرايي. کمد رختخواب‌ها همين‌جا بود؛ بزرگ، دو دره كه رختخواب‌هايش تا سقف رفته بود. معمار، كليدش را توي گوشش مي‌چرخاند و درباره كيفيت مصالحي كه به كار برده حرف‌هايي مي‌زند كه نمي‌فهمم. هم‌زمان كه به تاييد حرف‌هايش، سرم را بالا و پايين مي‌برم، با چشم يك بار ديگر قدم‌هايم را مي‌شمارم تا مطمئن شوم. مطمئن مي‌شوم، همين جا بود. فرهاد كه خواست برود، هر پنجاه‌و‌سه تيله رنگي‌مان را اين جا خاك كرديم. زير موزاييك شكسته کمد. فرهاد ديگر برنگشت، همان جا ماندگار شد. تيله‌ها را به دست من سپرد و من خانه را دست معمار. معمار سه بار پايش را مي‌كوبد به ديواره پیش‌خوان. برمي‌گردم. دوباره با پايش مي‌كوبد به ديواره پیش‌خوان تا خيالم را راحت كندMDF‌اش مرغوب است.

خيره به معمار نگاه مي‌كنم؛ مردمك چشم‌هايش مثل دوتا تيله سياه برق مي‌زند. دوتا تيله سياه كه توي سفيدي چشم‌هايش مدام اين طرف و آن طرف مي‌روند.


شماره 8/روايت‌هاي داستاني/روایت × گزارش/اشك به اشك

شماره 8/روايت‌هاي داستاني/روایت × گزارش:


روایت چهل‌منبر در روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه

اشك به اشك

انتخاب: محمد طلوعی


چهل‌منبر، مراسمی بوده که در شبِ نهمِ محرم، برابرِ ‌شبِ عاشورا برگزار می‌شده. استفاده از فعلِ ماضی برای این مراسم جفاست چرا که هنوز در جاهایی اجرا می‌شود؛ مثلا در رشت اما ظاهرا در تهران رونقِ سابقش را ندارد.

چهل‌منبر، پیاده رفتن از پای منبرِ ‌وعظ به منبرِ دیگر در طولِ عصرِ تاسوعا بود، همراه ادای نذر و روشن‌کردنِ شمع و حاجت‌خواهی. آدمی که عزمِ چهل منبر می‌کرد، هر ‌‌بخشِ سوگنامه امام (ع) را پای منبری و واعظی می‌شنید و چند دقیقه‌ای گریه می‌کرد و سراغِ منبرِ بعدی می‌رفت. ترکیبی بود از عزاداریِ شنیداری و استحبابِ پیاده‌روی در مسیری که امام رفته ‌بود و شاید صله ‌ارحام چرا که بسیاری از منابر و تکیه‌ها متعلق به اقربا و آشنایان بود.

چهل‌منبرِ روایت شده توسطِ اعتماد‌السلطنه، ذکر محلِ‌ روضه‌ها و تکیه‌هاست در تهرانِ دوره ناصرالدین شاه ولی بیشتر از آن، نشان می‌دهد که تکایا و منبرها در طولِ عزای امامِ شهید، گُله به گُله شهر را می‌گرفته و زائرِ چهل‌منبر چه راه درازی را برای طی طریقِ چهل‌گانه می‌گذرانده. 


صبح امين‌الدوله و نظام‌الملك و جمعي، روضه آمدند. بعد در خانه رفتم. سرِ ناهار و بعد از ناهار، روزنامه خوانده شد. عصر، خانه اديب‌الملك، روضه‌خواني رفتم.

...


براي مشاهده متن كامل اين مطلب روي ادامه كليك كنيد.


شماره 8/روايت‌هاي داستاني/روایت × سفرنامه/محسن حسام مظاهري/و مناره‌ها سی ذرع طول دارد

شماره 8/روايت‌هاي داستاني/روایت × سفرنامه: 


توصیف حرم امام‌حسین (ع) در سال 1273 در سفرنامه ادیب‌الملک

و مناره‌ها سی ذرع طول دارد

انتخاب: محسن‌حسام مظاهری


عبدالعلی‌خان ادیب‌الملک، پسر ارشد میرزاعلی‌خان حاجب‌الدوله و برادر محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه، وزیر «وظایف و اوقاف»، سفر خود به عتبات عالیات را در 14 محرم 1273 از تهران آغاز کرد. ادیب‌الملک با گذر از شهرهای همدان، کرمانشاه و قصر شیرین به عراق وارد شده و به بغداد، کاظمین، سامرا، کربلا و نجف رفت. عبدالعلی‌خان در سفرنامه‌اش ـ که آن را «دلیل‌الزایرین» نامیده ـ به شرح مشاهدات و تجربیات خود در این سفر، توصیف شهرها، مردمان و ابنیه پرداخته است.


در روز سِيُم ماه ربيع‌الثاني در اول طلوع، به آرزوي زيارت جناب سيدالشهدا عليه‌السلام، رهسپار شدیم. به لبِ جِسرِ كوچك رسيده، هر چهار نفر يك قران داديم و گذشتيم. به قدرِ چهارصد نفر سرباز و چهار عراده توپ در آن‌جا بود. سبب توقف سربازها را در آن‌جا معلوم كردم، به جهت اين بود كه مبادا زوار، از راه ديگر، كربلا برود و آن وجهِ معين را ندهد زيرا كه از بالاي جِسر راهي است كه كسي آب و جسر را نمي‌بيند و از اين راه، نزديك‌تر است.

بالجمله از آن‌جا گذشته، بر لب دجله نشسته، نهار خورديم و حظي كامل برديم و از آن‌جا سوار شده به رباط خانزاد كه از كاظمين عليهما‌السلام تا آن‌جا پنج فرسنگ است، رسيده، وارد شديم و منزل كرديم.

از مصيب، تا كربلاي معلي پنج فرسنگ است. وقتِ برآمدن آفتاب از آن‌جا حركت كرده، احرام طوافِ كوي جناب اباعبدالله الحسين بستم و بر بارة اميد نشستم.

...


براي مشاهده متن كامل اين مطلب روي ادامه كليك كنيد.

 

شماره 8/روایت‌های داستانی/باز ایستید و فرود آییدــویژه محرم‌ــ

شماره 8/روايت‌هاي داستاني‌ــویژه محرم‌ــ:


ورود کاروان امام‌حسین (ع) به سرزمین نینوا به روایت فیض‌الدموع

باز ايستيد و فرود آييد

 

انتخاب: محسن‌حسام مظاهری


«فيض الدموع» از جمله مقاتل عاشوراست كه در حوالي سال 1283 قمري توسط ميرزا محمدابراهيم نواب تهراني ملقب به «بدايع‌نگار» (1241- 1299 ق) تصنيف شد.

دقت نظر و اهتمام مؤلف در سنجش اعتبار روايات تاريخي، فيض‌الدموع را برخلاف بسياري از كتاب‌هاي مشابهي كه در عهد قاجار پيرامون واقعه عاشورا نگاشته شدند، به منبعي قابل اعتماد مبدل ساخته است.


چون سپاه حر به نينوا رسيدند، ناگاه سواري بيامد بر شتري گزيده و سليح درپوشيده و كماني به دوش افكنده و بر حر سلام كرد و نامه‌اي از عبيدالله بدو داد كه: «چون اين نامه به تو رسد، بر حسين ‌بن‌علي سخت‌گير و او را بدان زمين كه از آب و گياه بركنار بود، فرود آر و من رسول خويش را بفرمودم تا ديدبان تو باشد و چون فرمان من به امضارساني، مرا باز گويد.»
حر آن نامه بر ابوعبدالله و ياران او فرو خواند و بر ايشان سخت گرفت كه هم بدان ‌جاي فرود آيند و خيمه‌ها راست كنند.
زهيربن ‌القين گفت: «يا بن‌رسول‌الله! چنان دانم كه اين كار بر ما سخت‌تر شود و اين ساعت، مقاتلت اين جمع آسان‌تر نمايد.»

...

*       «فيض الدموع»، تصحيح اكبر ايراني قمي، قم: هجرت، 1374.


براي مشاهده متن كامل اين مطلب روي ادامه كليك كنيد.


شماره 8/در آستانه __یادداشت سردبیر__



باده نوشیده شده، پنهانی

 سردبير

 

خواب مي‌بينم در تونل، سفره پهن كرده‌ايم، بالش گذاشته‌ايم و دراز كشيده‌ايم؛ پيك‌نيكِ ابلهانه در جايي اشتباه. از تونل نمي‌ترسم؛ یادم نمی‌آید، شاید ماشين‌هايي باشند که بيايند ما را زير كنند. همان‌جا توي خواب از اين مي‌ترسم كه آن بيرون آدم‌هايي باشند كه زير آفتاب چاي مي‌خورند. مي‌ترسم در همين چند قدمي، آدم‌هايي باشند كه نور، افتاده بر تكه‌هاي نانشان و باد، لبه زيرانداز را مي‌كوبد به كناره شيشه مربايشان، درست وقتي ما براي گردشِ عصرگاهي دلپذير، در تونل، زيرِ نورگير و هواكش، چادر زده‌ايم.
ترس‌ها را كه تقسيم مي‌كردند، اين ترسِ عجيب، سهم من شد: مدام فكر مي‌كنم گونۀ خوبي از زندگي، جايي همين نزديكی، جریان دارد كه من از آن بی‌خبرم؛ گونه‌ای خوشبختي که من نمي‌دانم و از دست دادنش احمقانه است، خيلي احمقانه.
مي‌ترسم همين الان كه ديگراني دارند مي‌خندند، من در لطیفه‌ای ابلهانه و تودرتو، گم شده باشم، از آن لطیفه‌های طولانيِ ملال‌انگيز كه مرحله به مرحله، ادامه پيدا مي‌كند و آخرش هم معلوم مي‌شود روي دو كلمۀ شبيه بنا شده و تو همۀ وقت به دومي فكر كرده‌اي و آن‌ها منظورشان اولي بوده.
مي‌ترسم سوال‌ها، دو برگي بوده باشد و حالا كه بي‌خيال سوت مي‌زنم و خوشم كه سريع بوده‌ام، ديگراني كه خبر دارند پشت ورقه خالي نيست، هم‌چنان می‌نویسند. هراسِ ساده از برگه‌هاي دورويه، كه شايد يك رويشان را نبيني و سرنوشتت بالا و پايين شود از سال‌هاي مدرسه هنوز با من است.
ترسِ خرگوش‌هاي مغرورِ خوابيده زير درخت را دارم وقتي كه لاك‌پشت‌هاي مصممِ پرحوصله به آخر راه رسيده‌اند. مي‌ترسم ناگهان بفهمم تمام مدت كه به خيال خودم زرنگي مي‌كردم، قاعدۀ بازی طور ديگري بوده.
ترس ازلي از اين‌كه گندم‌هاي برادرت را بخرند و تو دقيقا به خاطر نقشه‌هايت، به خاطر زرنگي‌ها و تيزبازي‌هايت، بازنده شوي. حسادت‌هايي هست كه جسدش را هيچ جا نمي‌شود پنهان كرد.


قسمت ترسناك‌ترِ كابوس‌هايم آن‌جاست كه مي‌خواهم از توي تونل راه بيفتم، بروم تا مطمئن شوم آن بيرون جايي نيست ولی نمي‌توانم. نخ‌هاي زيرانداز حصيري به تك‌تك انگشت‌هاي پايم گره خورده يا دور و بري‌هايم مرتب سوالي مي‌کنند و حرف مي‌زنند، مي‌خواهم بپرم وسط حرفشان و نمي‌شود، جمله بعدي به جمله قبلي مي‌چسبد و خنده‌ها در هم فرو مي‌روند و من همين‌طور نيم‌خيز و مردد ...  كه از خواب مي‌پرم. قسمت ترسناك‌ترِ كابوسم اين است كه مي‌فهمم به گونۀ خودم از زندگي، عادت كرده‌ام.
همان‌جا در خواب مي‌دانم كه اگر در همين همسايگي هم خبر خوبي باشد سراغش نمي‌روم. دنبالش راه نمی‌افتم چون حس مي‌كنم دير شده و نور چشمم را مي‌زند. رطوبت و خفگيِ اين سايه را دوست دارم و فكر مي‌كنم بيرون از اين‌جا، تنهايي و كم و كوچك بودن اذيتم مي‌كند.
 بعد، خيلي مي‌ترسم.
 خیلی مي‌ترسم و دلم مي‌خواهد يكي روضۀ جنابِ حر بخواند. بيدار كه مي‌شوم هميشه دلم مي‌خواهد يكي روضۀ جنابِ حر بخواند.ا


فهرست مطالب شماره هشتم دوره جدید مجله داستان همشهري، آذر 90

 

فهرست مطالب شماره هشتم دوره جدید مجله داستان همشهري، آذر 90

 


يادداشت سردبير

 

درباره زندگي

فراموشان / داوود غفارزادگان / 36

بَلَد / رضا اميرخاني / 42

هستة اندوه / حبيبه جعفريان / 44

اختراع افسانهای / آرتور كستلر / 52

از دسترس اطفال دور نگه دارید / ديويد فاستر والاس / 58

رویای پدر / هشام مطر / 60

 

داستان

خریدن لنین / ميروسلاو پنكوف / 68

پنج داستان / ديويد البحاري / 84

هادلی / بن لوري / 90

ماهجان / سپينود ناجيان / 96

مسافرتِ نوید / آيين نوروزي / 106

عروسک / محمدعلي ركني / 116

 

روايت‌هاي داستاني

روايت کهن  باز ایستید و فرود آیید / ورود كاروان امام حسين (ع) به سرزمين نينوا به روايت فيض الدموع / 122

روايت × سفرنامه  و منارهها سی ذرع طول دارد / توصيف حرم امام حسين (ع) در سال 1273 / 124

روايت × گزارش  اشك به اشك / روايت چهل منبر در روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه / 130

روايت × تصویر چه توانم كردن؟ / ده اثر تايپوگرافي و روايت يك واقعه / 132

 

روايت‌هاي مستند

يك مکان   الف.لام.ميم / مكتبخانه قرآن دركمپ پناهندگان سومالي در كنيا / بهنام صحوي، حسين فاطمي / 146

يك شغل 1  چی سفارش میدهید؟ / خاطرات کار دانشجویی در یک پیتزا فروشی در کانادا / م. سلطان‌زاده / 156

یک شغل  2  روشنِ زيتوني / خاطرات شغلی یک آرایشگر / الهه دهقان / 162

 

 

درباره داستان

میز کار نویسنده لایروبیِ ناخودآگاه / عادت‌هاي نويسندگي ري بردبري / 170

تریبون  چرا نویسنده شدم؟ / جاناتان فرانزن / 176

جعبه ابزار  فرآيندِ نهچندان خلاقانه / جوني بي. كول / 178

 

 

پايان خوش 

تاريخ متفاوت ادبيات آدونیس را ترور کنید / ياسر مالي / 186

داستانهاي ديدني مثلِ تو میشوم / كامبيز درم‌بخش / 196

خاطرات يك دادزن  دادزنی از لامانچا / حامد حبيبي / 202

خردهروایتهای زن و شوهری پادشاه سيارك / احسان عمادي، زهرا الوندي/ 206

راهنماي زندگي مدرن چطور در نقش سرخپوستها بازی کنیم؟ / اومبرتو اكو / 212

قصههاي شهر ديوانه جدی بگیرید / جك هندي / 216

آلبومهای زیرزمینی مردها کچل نمیشوند / اندي رايلي / 220

 

 

چاپ عصر/227

 

آخرین شماره پاییزی همشهری داستان منتشر شد


آخرین شماره پاییزی همشهری داستان منتشر شد


شمارۀ آذرماه با روایت‌هایی از داوود غفارزادگان، رضا امیرخانی، حبیبه جعفریان، آرتور کستلر و دیوید فاستر والاس آغاز می‌شود. در ادامه، هشام مطر، نویسنده اهل لیبی ماجرای ربوده‌شدن پدرش توسط نیروهای معمر قذافی را روایت می‌کند. داستانِ «خریدن لنین» از میروسلاو پنکوف، نویسنده جوان روس، با ترجمۀ امیرمهدی حقیقت، پنج داستان از دیوید البحاری با ترجمۀ علی عبداللهی و داستان «هادلی» از بن لوری با ترجمۀ اسداللـه امرایی داستان‌های خارجی این شماره‌اند و داستان‌های ایرانی این شماره را سپینود ناجیان، آیین نوروزی و محمدعلی رکنی نوشته‌اند.

این شمارۀ داستان همشهری، ویژه‌نامۀ محرم را ‌همراه دارد که در آن علاوه‌بر روایت ادیب‌الملک از ویژگی‌های حرم امام حسین در سال 1273 و روایت اعتمادالسلطنه از آیین چهل منبر در تهران، بخشی از روایت شهادت امام حسین (ع) را می‌بینید که توسط طراحان گرافیک به تصویر کشیده شده است. در این بخش، مجلۀ داستان از هنرمندانی چون کسری عابدینی، مرتضی محلاتی، امیرحسین قوچی‌بیک، وحید عرفانیان و روح‌اللـه گیتی‌نژاد دعوت کرده تا جمله‌هایی را از روایت عاشورا در قالب تایپوگرافی ماندگار کنند.

در بخش روایت‌های مستند، قصۀ مکتب‌خانۀ قرآنی در سومالی با عکس‌های حسین فاطمی و بهنام صحوی روایت شده، خاطرات شغلی کارگر پیتزافروشی و یک آرایشگر زنانه مطالب دیگر این بخش‌اند.

ری برادبری، جاناتان فرانتزن، جونی بی کول، اومبرتو اکو، اندی رایلی، جک هندی و کامبیز درم‌بخش نویسندگان و هنرمندان دیگری هستند که آثارشان در این شماره منتشر شده است.