شماره‌ی 23/داستان/داستان 5:

شماره‌ی 23/داستان/داستان 5:

موریسون اوکولی (2010-1955)


جکوو آنیااِگبونا
ترجمه: علی مجتهدزاده



اثر :Cyrus Kabiru (2013)f


موریسون، بدبختی این بود که هنوز توی پنجاه‌وپنج‌سالگی شلوار جین می‌پوشیدی و تازه کمربندت را هم نصفه‌کاره می‌بستی. اسمش را گذاشته بودی «مُدِ شلخته»2. این‌جور جین‌پوشیدن مُدخراب‌کن است، فاجعه است. کاش می‌شد الان بیایی و جوان‌های«مُد شلخته» را ببینی که توی خیابان، لباس‌هایشان شُل ‌و ول است و چنان ولنگار راه می‌روند که آدم یاد لاک‌پشت و بوقلمون می‌افتد. خب معلوم است که آن‌ها یادشان هست تو مد شلخته را به نیجریه آوردی. می‌گفتی که آمریکایی‌ها اگر دست‌وپایشان هم بشکند و لازم بشود یک چیز راحت‌تری بپوشند، باز هم جین راسته مي‌پوشند. روی همین حساب، امروز هم شلوار جین پایت است و یک تی‌شرت با طرح دانشگاه اوهایو به تنت.

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/داستان/داستان 4/کوه‌ها چطور به سوییس آمدند:

شماره‌ی 22/داستان/داستان 4:

کوه‌ها چطور به سوييس آمدند


فرانتس هولر

ترجمه: علی عبداللهی


    اثر: René Magritte 


در گذشته‌های بسیار دور، سوییس یکی از مسطح‌ترین سرزمین‌های جهان بود. البته در آن زمان هم همه‌جا پر بود از انواع و اقسام تله‌سي‌يِژ و تله‌کابین ولی همه‌شان در مسیرهاي افقي حرکت می‌کردند. ایستگاه‌های پای کوه از ایستگاه‌های بالای قله چندان بلندتر نبودند و وقتی مردم در آن‌ها پیاده می‌شدند، درست نمی‌دانستند چه کنند. می‌گفتند: «از این‌جا هم که نمی‌شود تا مسافت دورتری را دید.» و دوباره درمانده و مستاصل راهِ آمده را برمی‌گشتند. چوب‌اسکی‌ها و سورتمه‌های خود را ته زیرزمین‌هایشان چپانده بودند و روی آن‌ها گرد‌و‌خاک نشسته بود.

به همدیگر می‌گفتند: «راستی می‌دانید ما چی کم داریم؟ تنها چیزی که کم داریم کوه است، کوه.»

ادامه نوشته

شماره‌ی 22/داستان/داستان 3:

شماره‌ی 22/داستان/داستان 3:

خانواده ژنرال


کارلوس فوئنتس
ترجمه: امیرحسین هاشمی


اثر: Alfredo Ramos Martínez؛ «Zapatistas»ا(1932)


جنگل و کوهستان، متحدانِ ناخواسته‌ی «لشکر فرمانده میلس» بودند. ژنرال با بالا‌رفتن از کوه به کمک قمه‌ها، وظیفه‌اش را انجام می‌داد. با این فکر که چریک‌ها هیچ‌وقت خودشان را درگیر جنگ منظم نمی‌کنند، از زیر بار مسؤولیت فرار می‌کرد. چریک‌ها به پادگان‌های ارتش حمله می‌کردند یا در طبيعت وحشي به ارتشی‌ها ضربه‌های غافل‌گیرانه می‌زدند. بعد ناپدید می‌شدند، درست مثل توهم؛ آینه‌هایی بخارگرفته در جادوی هراس‌انگیز و نفوذناپذیرِ جنگل. حمله کردند و ناپدید شدند. نمی‌شد حمله‌شان را پیش‌بینی کرد. درس‌هایی را که باید از گذشته می‌گرفتند، گرفته بودند. امروز دیگر زاپاتا در تله‌ی حکومت نمی‌افتاد، دیگر با خوش‌خیالی باور نمی‌کرد که دشمن آمده است طرف او و می‌خواهد در چینامکا با او ملاقات کند تا یک خیانت ترتیب دهد. خیانتِ ساختگیِ سپاه دولتی به فرمانده‌شان کارآنسا. آشکارا قابل‌پیش‌بینی بود که به هر زاپاتایی خیانت می‌شود.
خیانت نام آخرین نبرد بود.
امروز کمبودِ صداقت بیداد می‌کرد، درست مثل دیروز که اعتمادِ مفرط.
مارسلینو‌ ‌میلس با تلخی به این فکر کرد. چون اگر او، مارسلینو میلس، در ازای تسلیم‌شدنِ پسرش آندرس به او پیشنهاد بخشودگی می‌داد، پسر فکر می‌کرد کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه‌ی این گشاده‌دستیِ پدر است. پسر به پدر اعتماد نمی‌کرد. پسر می‌دانست که پدر مامورِ گیرانداختن و کشتن او شده است.


متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی بیست‌ودوم، اسفند91 و فروردین92 بخوانید.

شماره 21/داستان/ داستان 6:

شماره 21/داستان/ داستان 6:

بچه‌ها

فردیناند فُن‌شیراخ
ترجمه: محمود حسینی‌زاد





       عکس: Gilbert Garsen
هولبرشت به سرعت خودش را کشید کنار، حالش داشت به‌هم می‌خورد. مقواهای تبلیغاتی را درآورد. به صاحب رستوران گفت که حالش خوب نیست. آن‌قدر رنگش پریده بود که اصلا جای سوال نبود.

توی مترو کسی روی کثیفیِ شیشه نوشته بود «دوستت دارم» و یکی دیگر «ماده‌خوک». هولبرشت به خانه که رسید با لباس افتاد روی تخت، دستمال آشپزخانه را خیس کرد و گذاشت روی صورتش. چهارده‌ساعت خوابید. بعد بلند شد، قهوه درست کرد و نشست کنار پنجره‌ی باز. روی لبه‌ی پشت‌بامِ همسایه لنگه‌کفشی افتاده بود. چند بچه تلاش می‌کردند با تکه چوبی کفش را بیندازند.

ادامه نوشته

شماره بیست‌ویکم/داستان/داستان 7

شماره بیست‌ویکم/داستان/داستان 7:

تابوت‌ها

محمد خضيّر
ترجمه: فرزدق اسدی



          عکس: AlexeyTitarenko


پيکره‏‌هایشان واضح است، بسيار واضح، با حرکاتی دقیق. ابتدا اشباحی سست و بى‏‌حس به نظر می‌آیند اما وقتى تابوت را بسیار با احتياط، چون صندوقی از مواد منفجره بر زمين می‌گذارند، روشنایی کورکننده‌ی میدان، صلابت کمرگاه‏‌هاى خم‏‌شده‏‌ی آنان بر بالاى تابوت را دو‌چندان می‌کند.

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/داستان 7/جادوگر:

شماره 20/داستان/داستان 7:

جادوگر

شرلی جکسون
ترجمه: احمد کسایی‌پور



       عکس: Barbara Mensch


با سر به مادر در آن‌طرف راهرو اشاره کرد: «اون مادرته؟»

پسرک خم شد جلو که نگاه کند و بعد گفت: «آره، اونه.»

مرد پرسید: «اسمت چیه؟»

پسرک دوباره بدگمان به نظر می‌رسید. بعد گفت: «آقای عیسی مسیح.»

مادر پسرک گفت: «جانی.»

به پسرک نگاه کرد و چشم‌غره‌ رفت.

پسرک به مرد گفت: «اون خواهرمه. دوازده‌سال ‌و نیمِ‌شه.»

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/داستان 6/غار:

شماره 20/داستان/داستان 6:

غار

يوگني زامياتين
ترجمه: آبتين گلكار


  اثر: Steve Sabella


دو مارتین مارتینیچ به قصد کشت به جان یکدیگر افتادند. یکی همان مارتین مارتینیچ قدیمی و علاقه‌مند به اسکریابین بود که می‌دانست: نباید! و دیگری مارتین مارتینیچ جدید و غارنشین بود که می‌دانست: باید! غارنشین درحالی‌که دندان‌ها را به‌هم می‌فشرد، دیگری را درهم مچاله و خفه کرد. مارتین مارتینیچ در را باز کرد و به بهانه‌ی شکستن ناخن‌هایش، دست در توده‌ي هیزم‌ها فرو کرد... یک کنده، چهارمی، پنجمی، زیر پالتو، دور کمربند، توی سطل. در را به هم کوبید و مانند حیوانی درنده با جهش‌های عظیم به بالا شتافت.

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/داستان 11/روف:

شماره 20/داستان/داستان 11/روف:

روف

سیف رحیم‌زاد افردی




«مثل این‌که در چاه گفتی!»
«ها. تلفن مثل چاه ژرف است، تیره و تار!»
«و یک نی در آن سبز خواهد شد.»
«شاید.»
«و دردِ تو را ناله خواهد کرد.»
«شاید.»
«من هیچ چیزی نشنیدم، روف!»
«و نی از شدت درد، لاغر و باریک خواهد شد و سیمی خواهد گشت و در دو سر این سیم، تلفن خواهند نشاند و از تلفن در گوش هرکس شیون خواهد ریخت...»

ادامه نوشته

شماره‌ی 19/داستان/داستان 1/گفت‌وگویی میان مردگان:

شماره‌ی 19/داستان/داستان 1:

گفت‌وگویی میان مردگان

خورخه لوییس بورخس

ترجمه: احسان رضایی



نیازی به شجاعت من نبود. یکی از آن کارهای من که تو حرکت شجاعانه توصیف‌شان می‌کنی، به این منظور بود که مردهای شجاع‌تر از من را متقاعد کند تا بجنگند و در راه من بمیرند. مثلا سانتوس په‌رس، کسی که برای تو چیزی بیش از یک حریف ساده بود.

ادامه نوشته

شماره 19/داستان/داستان 4/كانديدای رياست جمهوری:

شماره 19/داستان/داستان 4:

كانديدای رياست جمهوری

مارك تواين
 ترجمه: احسان لطفی


من ديگر فكرهايم را كرده‌ام و مي‌خواهم براي انتخابات آينده‌ی رياست‌جمهوري آمریکا كانديد شوم. مملكت الان نيازمند نامزدي است كه حزب مخالف نتواند چيز شرم‌آور جديدي در پرونده‌اش پيدا كند. به نظر من اگر مردم از همان ابتدا بدترين و سياه‌ترين بخش‌هاي پرونده‌ي اعمال يك نامزد را بدانند، هرتلاشي براي تخريب وجهه‌ي او ازطريقِ پيداكردن و عَلم‌كردنِ آتوها و لكه‌هاي ننگِ ناشناخته، در نطفه خفه خواهد شد. بنابراين مي‌خواهم با كارنامه‌اي باز و شفاف وارد كارزار انتخابات شوم. مي‌خواهم خودم تمام اعمال و افعال ناجوري را كه در گذشته مرتكب شده‌ام رو كنم و گردن بگيرم. از اين پس اگر قرار است كميته‌اي در كنگره، به شخم‌زدنِ زندگي‌نامه‌ي من گمارده شود به اميد اين‌كه بتواند لكه‌ي ننگِ لاپوشاني‌شده‌اي را عيان كند، اين گوي و اين ميدان.


* متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی نوزدهم، آذرماه مجله‌ی داستان بخوانید.

* اين متن نخستين‌بار 9 ژوئن 1879 در روزنامه‌ي New york Evening Post منتشر شده است.

شماره 17/داستان/داستان2/راه افتخار

شماره 17/داستان/داستان 2:


راه افتخار

مولی پترسون
ترجمه: سیدضیاءالدین غیاثی









خصومت که نه، می‌شود اسمش را گذاشت تدبیر برای بقا. گاهی که آخر شب‌ها در حال نوشتن متنی بودیم یا خودمان را برای امتحانی آماده می‌کردیم، همین‌طور اتفاقی از ذهن‌مان می‌گذشت چه می‌شد اگر مثلا دیمیتری الکساندرُف مریض می‌شد یا مثلا یک ماه تمام افسردگی می‌گرفت. خب طبیعتا نمره‌هایش افت می‌کرد و رتبه‌ی ما در کلاس کمی بهتر می‌شد‌. افکار مشابهی هم در مورد سیندی، پال و هرکس دیگری که رتبه‌اش از ما بهتر بود، از سرمان می‌گذشت. زیاد پیش نمی‌آمد اما خب گاهی در مورد نزدیک‌ترین دوست‌هایمان هم اين‌طوري فكر می‌کردیم.

ادامه نوشته