شماره 20/داستان/داستان 7/جادوگر:

شماره 20/داستان/داستان 7:

جادوگر

شرلی جکسون
ترجمه: احمد کسایی‌پور



       عکس: Barbara Mensch


با سر به مادر در آن‌طرف راهرو اشاره کرد: «اون مادرته؟»

پسرک خم شد جلو که نگاه کند و بعد گفت: «آره، اونه.»

مرد پرسید: «اسمت چیه؟»

پسرک دوباره بدگمان به نظر می‌رسید. بعد گفت: «آقای عیسی مسیح.»

مادر پسرک گفت: «جانی.»

به پسرک نگاه کرد و چشم‌غره‌ رفت.

پسرک به مرد گفت: «اون خواهرمه. دوازده‌سال ‌و نیمِ‌شه.»

ادامه نوشته

برندگان نهايي مسابقه داستان يك‌خطي آبان‌ماه









برندگان نهايی
مسابقه‌ی داستان يك‌خطی
آبان‌ماه

دست‌مريزاد! از بين جمله‌هايي كه به دست‌مان رسيد، تعداد آن‌هايي كه «پتانسيل طنز نهفته در تصوير» را تركانده بودند، بسيار زياد بود و انتخاب از ميان‌شان سخت. ممنون هستيم كه دم ‌غروبي دل تحريريه‌اي را شاد كرديد.

ادامه نوشته

شماره 20/درباره داستان/میز کار مترجم:


در باب ترجمه‌ی ادبی
قسمت آخر: بدعت


آیا ترجمه خوب باید حتما روان باشد؟

مجيد اسلامی



       اثر: ایمان راد


متن‌های ادبی اغلب فقط شامل مفاهیمی برای منتقل کردن یا قصه‌ای برای نقل کردن نیستند بلکه بخش جلوه‌گریِ زبان‌اند. نویسنده در متن ادبی صرفا از زبان استفاده نمی‌کند؛ آن را می‌سازد، ظرفیت‌هایش را افزایش می‌دهد و این کار را اغلب با بداعت انجام می‌دهد و مترجمان ادبی با این جلوه‌گری‌ها مواجه‌اند. اگر متنی ادبی، زبانی پیچیده و به‌عمد ناهموار داشته باشد، آیا ترجمه‌ی روان و قابل‌هضم از آن، خوب تلقی می‌شود؟

ادامه نوشته

شماره 20/روایت‌های مستند/یک شغل:

شماره 20/روایت‌های مستند/یک شغل:

خاطرات يک سيسمونی فروش

روروئک‌ها


کامیار شیروانی‌مقدم



   عکس: سحر مختاری (1391)


یکی از فروشنده‌ها پرسید نوزادش دختر است یا پسر و او هم جواب داد که هنوز معلوم نیست. معمولا در این شرایط سیسمونی را از رنگ‌های مشترک  می‌گیرند؛ هررنگی به‌جز آبی و صورتی. از هرچیزی برداشت. چندتا چندتا هم می‌خواست. بعضی‌ها را هم دخترانه برداشت، هم پسرانه. مثل بچه‌ها می‌گفت: «این رو بده... اون رو بده... از این هم می‌خوام.» برای لباس‌های سرهمی همکارم از او پرسید: «گرم می‌خوای یا خنک؟» آرام نزدیک گوش فروشنده گفت: «هنوز باردار نیستم. خیلی ذوق دارم که خرید کنم. هرچی که لازمه بذار اما بازم می‌آم خرید. جنس‌های جدید کی می‌آرین؟

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/ داستان  2/تانک‌چی‌ها:

شماره 20/داستان/داستان 2:

تانک‏‌چی‏‌ها

احمد دهقان



بخشي از عکس: بابک کاظمی

خمپاره که می‏‌خورد توي هور، ماهی‏‌ها پرت می‏‌شدند بیرون. وسط آن باران و باتلاق و جنازه‏‌های تکه‏‌پاره و کثافت، دنبال‏‌شان می‏‌گشتم تا برشان گردانم توي آب. قایم می‏‌شدند. فرار می‏‌کردند از دستم. دستی‌دستی می‏‌خواستند خودشان را به کشتن بدهند.

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/داستان 6/غار:

شماره 20/داستان/داستان 6:

غار

يوگني زامياتين
ترجمه: آبتين گلكار


  اثر: Steve Sabella


دو مارتین مارتینیچ به قصد کشت به جان یکدیگر افتادند. یکی همان مارتین مارتینیچ قدیمی و علاقه‌مند به اسکریابین بود که می‌دانست: نباید! و دیگری مارتین مارتینیچ جدید و غارنشین بود که می‌دانست: باید! غارنشین درحالی‌که دندان‌ها را به‌هم می‌فشرد، دیگری را درهم مچاله و خفه کرد. مارتین مارتینیچ در را باز کرد و به بهانه‌ی شکستن ناخن‌هایش، دست در توده‌ي هیزم‌ها فرو کرد... یک کنده، چهارمی، پنجمی، زیر پالتو، دور کمربند، توی سطل. در را به هم کوبید و مانند حیوانی درنده با جهش‌های عظیم به بالا شتافت.

ادامه نوشته

شماره‌ی 20/روایت‌های مستند/آلبوم/بشقاب‌های داستانی:

شماره‌ی 20/روایت‌های مستند/آلبوم:

چند عکس از وعده‌های غذايی شخصيت‌های به ياد ماندنی

بشقاب‌های داستانی


 عکس‌ها: دینا فراید




در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته

ترجمه‌: مهدی سحابی

در یک روز زمستانی، در بازگشتم به خانه، مادرم که می‌دید سردم است پیشنهاد کرد تا برخلاف عادتم برایم کمی چای بگذارد. اول نخواستم، اما نمی‌دانم چرا نظرم برگشت. فرستاد تا یکی از آن کلوچه‌های کوچک و پف‌کرده‌ای بیاورند که پتیت مادلن نامیده می‌شوند و پنداری در قالب خط‌خطیِ یک صدف «سن ژاک» ریخته شده‌اند و من، دلتنگ از روز غمناک و چشم‌انداز فردای اندوه‌بار، قاشقی از چای را که تکه‌ای کلوچه در آن خیسانده بودم بی‌اراده به دهان بردم.

ادامه نوشته

شماره‌ی 20/روایت‌های مستند/یک تجربه/سوتی‌های شغلی/سیاوش جهان‌بین

شماره‌ی 20/روایت‌های مستند/یک تجربه/سوتی‌های شغلی:



برای این‌که خودی نشان بدهم، چاقوی جیبی‌ام را باز کردم و مشغول کندن پوست یک نهال شدم، سربازها با تعجب و کنجاوی نگاهم می‌کردند، یکی‌شان داد زد: «چی‌کار می‌کنی عمو؟» من که هول شده بودم و دست‌وپایم را گم کرده بودم پریدم جلو و گفتم من مهندس ناظرم و این درخت‌ها بیماری گرفته‌اند. گفت: «خب پس برو به شهردار گزارش بده!» دیگر کار از کار گذشته بود. باید زود از حیثیتم دفاع می‌کردم، در راه شهرداری مدام اسم بیماری‌هایی را که توی درس و جزوه‌ها خوانده بودم مرور کردم، از لابه‌لای محفوظات کم‌رنگ و به‌هم ریخته، یک نوع بیماری گیاهی خطرناک با نشانه‌هایی که دیده بودم تطابق داشت.

ادامه نوشته

شماره 20/پایان خوش/حکایت زمستانی‌/چه کسی پند مرا جابه‌جا کرد؟

شماره 20/پایان خوش/حکایت زمستانی‌:

حکايت زمستانی

چه کسی پند مرا جابه‌جا کرد؟

  اميرحسين هاشمی



چون مرغابیان بر بالای بیشه پر گشودند، حیوانات بیشه ایشان را بدیدند و هریک چیزی به تمسخر گفتند. باخه را از طعنه‌های ایشان خشم آمده بود، لیک نصیحت مرغابیان را پیش چشم داشتی و دهان باز نکردی. و این باخه را از قدیم، در زیر و بالای اصواتِ زبان، دانشی و بینشی به‌کمال بود و نیک بدانست که چون باید سخن‌گفتن تا دندان وی گشوده نشود و لبِ وی در حرکت نیاید. لَختی اندیشید و جمله‌اي ساخت که خشم خویش فرو نشانَد بي‌آن‌كه دندان گشوده شود و لب بجنبد و به نعره گفت: «حسود هرگز نیاسود.» چون این بگفت، حیوانات جملگي دم فروبستند.

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/داستان 4/روی دور ​کُند:

شماره 20/داستان/داستان 4:

روی دور ​کُند

محمدرضا زمانی



    اثر: غزاله هدایت


پدرم با مشاهده‌ی جنازه‌ام می‌گوید: «این مسخره‌بازی‌ها چیه که درآوردی؟ اگه می‌خواستی خودت رو بکشی، می‌رفتی توی اتاقت.» نه، راستش این‌ها را نمی‌گوید. این‌ها چیزهایی است که من دلم می‌خواهد بگوید. چیز دیگری که دلم می‌خواهد این است که یک‌نفر بیاید و خبر مرگ پدرم را یک‌دفعه به من بدهد و من هم با قیافه‌ای که شبیه رشته‌کوه‌هایی محکم است، به کسانی که دور و برم هستند بگویم پدرم مُرد. جوری که همه فکر کنند من عجب مخروط استواری هستم.

ادامه نوشته

شماره 20/درباره زندگی/روایت 5/کُمدها حرف می​زنند:

شماره 20/درباره زندگی/روایت 5:

کُمدها حرف می​زنند



ایمی تن
ترجمه: شیدا سالاروند



   اثر: Bela Borsodi


خودِ وجودم همان لباس پشمیِ خیلی گشاد و آن لباس‌خوابی است که ده دوازده‌ سالِ پیش خریدم و من را یاد لباس‌خوابی می‌انداخت که وقتی چهارده‌ساله بودم می‌پوشیدم و دوست نداشتم کسی به لباسم گیر بدهد. بین لباس‌ راحتی‌هايي که می‌پوشم و می‌دانم که عجیب به‌نظر خواهد آمد، پیژامه‌ای صورتی دارم که مادرم در آخرین هفته‌ی عمرش می‌پوشید. همین‌طور، دم‌پايي‌های پشمیِ جوراب‌مانندی که هدیه‌ی کریسمسِ دوستی بود که در جواني از دنیا رفت و لباس‌خوابی که شبِ بعد از مرگ پدرم پوشیدم...

ادامه نوشته

شماره 20/پایان خوش/خرده‌روایت‌های زن و شوهری‌ـــ‌قسمت سیزدهم‌ـــ:  

شماره 20/پایان خوش/خرده‌روایت‌های زن و شوهری‌ـــ‌قسمت سیزدهم‌ـــ:


خرده‌روايت‌های زن و شوهری
بعدا حرف می‌زنيم

دعوای قبل از مهمانی

احسان عمادی، زهرا الوندی


دعوای خونینِ قبلش، خیلی ساده و سریع‌ به نقطه‌ی اوج رسیده و طرفین متخاصم را از چپ و راست به بارش آتش‌های توپ‌خانه‌شان واداشته. مثلا با‌وجودِ گذشت بیش از یک‌دقیقه از زمان لازم برای بیرون‌آوردن ماشین از پارکینگ ‌و خرید آدامس از سوپر سر کوچه، به دلیلی نامشخص هنوز توی خانه مانده. یا این‌که کمی بعد از سوار شدنش تذکر داده امشب زیاد با «عبدالله» شوخی نکنم و سربه‌سرش نگذارم، زیرا زنش آدم بی‌جنبه‌ای‌ست و به خودش می‌گیرد و حدش را نمی‌شناسد و گستاخ جواب می‌دهد. باورش سخت است که چطور چنین شروع مینی‌مالی، پس از طی‌کردن نصف مسیر به «ما خانواده‌ی فلان- شما خانواده‌ی بیسار» می‌رسد.

ادامه نوشته

در آستانه/ یادداشت دبیر تحریریه/دالان خیال:

شماره 20/ در آستانه/ یادداشت دبیر تحریریه:


دالان خیال


احسان لطفی


خیال در حوالی چهل‌درجه به جوش می‌آید و راوی گرمازده، قصه‌های دیوانه‌وار می‌گوید: قصه‌ی ماکوندویی که چهار سال بی‌وقفه در آن باران می‌بارد، زنی که سوسمار می‌زاید، ردّ خونی که سنگ‌فرش‌های خیابان را برای رسیدن به مقصد، سرِ خود می‌پیماید. قصه‌ی واقعیتی که پیش چشمان ما دست به جادو می‌زند و هوش از سرمان می‌برد. اما در هوای سرد ماجرا جور دیگری است. خونِ گرم، آتشی می‌شود که جسم را دور خودش گرد می‌آورد؛ دست‌ها توی جیب می‌خزد، سرها در یقه فرو می‌رود، کتف‌ها جلو می‌آید و آدم ناخودآگاه خودش را بغل می‌کند.

ادامه نوشته

شماره 20/روایت‌های مستند/یک خاطره/معوج:

شماره 20/روایت‌های مستند/یک خاطره:

عکس‌هايی از لوله بخاری
معوج


 متن: احسان لطفی



  عکس: ‏شیوا خادمی


نوستالژي ولي خير و شر نمي‌شناسد و ذهن ما حتي در شناسنامه‌ي سياه اين موجود هم چيزهايي براي خاطره‌بازي پيدا مي‌كند. ميانه‌هاي پاييز كه مي‌رفتيم لوله‌ها را مثل قطعات يك پازل سه‌بعدي بزرگ از انباري يا زيرزمين مي‌آورديم و سعي مي‌كرديم وانمود كنيم كه مساله‌ي جديدي روي كاغذ است: با n قطعه‌ي صاف 50 سانتيمتري، m قطعه‌ي 30 سانتيمتري و x عدد زانويي، چطور مي‌شود 4 بخاري را طوري به دودكش وصل كرد كه حاصل‌ضرب زيبايي در مجذور امنيت جاني، ماكزيمم باشد؟ و جواب هميشه همان چهارتا لوله‌ي كج و معوج بود.

ادامه نوشته

شماره 20/داستان/داستان 11/روف:

شماره 20/داستان/داستان 11/روف:

روف

سیف رحیم‌زاد افردی




«مثل این‌که در چاه گفتی!»
«ها. تلفن مثل چاه ژرف است، تیره و تار!»
«و یک نی در آن سبز خواهد شد.»
«شاید.»
«و دردِ تو را ناله خواهد کرد.»
«شاید.»
«من هیچ چیزی نشنیدم، روف!»
«و نی از شدت درد، لاغر و باریک خواهد شد و سیمی خواهد گشت و در دو سر این سیم، تلفن خواهند نشاند و از تلفن در گوش هرکس شیون خواهد ریخت...»

ادامه نوشته

بیست‌وششمین مسابقه‌ی داستان‌نویسی یک‌خطی


     مسابقه
     دی‌ماه
     اعتبار تا 5 بهمن 1391
اين بیست و ششمین مسابقه‌ی داستان‌نويسي يك‌خطي يا همان ديالوگ‌نويسي براي كاريكاتور است. ماجرا، خيلي ساده از اين قرار است: به تصوير زیر نگاه كنيد و يك ديالوگ براي شخصيتي كه در حال حرف‌زدن است (مرد) بنويسيد.

                    طرح: محمدرضا دوست محمدی



ادامه نوشته

شماره 20/پایان خوش/سانچوپانزاـــ‌قسمت چهارم‌ـــویژه یلدا:

شماره 20/پایان خوش/سانچوپانزاـــ‌قسمت چهارم‌ـــ:

سانچوپانزا
فن ناخن اژدها
 يا
چگونه نتيجه‌ي فال‌ها را به نفع خودمان تغيير دهيم

ياسر مالی



طرح‌: محمدرضا دوست‌محمدی


فال‌گیری یک‌سری قوانینِ صفر هم دارد که حتی بر قانون اول و دوم هم مقدم هستند. مثلا قانون صفر-یک: حتما پیش از گرفتن فال، ژست مخصوص بگیرید و ورد بخوانید و از فرد بخواهید نیت کند و چشم‌هایش را ببندد (این‌طوری حواس‌ها را از تقلب خودتان پرت می‌کنید).

ادامه نوشته

شماره‌ی 20/درباره زندگی/روایت 2 ـــویژه یلداـــ

شماره‌ی 20/درباره زندگی/روایت 2 ـــویژه یلداـــ:


سفر انار

بهروز رضوی



بخشی از عکس: محمد قدمعلی


مگر می‌شد سفره‌ي شب چله خالی از انار باشد. چشم‌هایم پرِ اشک شده بود. پدرم دلداری‌ام داد که عیبی ندارد حتما که نباید انار شب چله از درخت خانه باشد. آن‌ها که درخت ندارند چه می‌کنند. «بلند می‌شوی و می‌روی از میوه‌فروشی انار می‌خری.» فکر نمی‌کردم راه‌حلی به این سادگی وجود داشته باشد. همه‌ی انارهای دنیا را فراموش کرده بودم و گمان می‌کردم با توخالی درآمدنِ انارهای درخت، دیگر انار نخواهیم داشت.

ادامه نوشته

شماره 20ــجلد


ادامه نوشته

شماره‌ی 20/روایت‌های داستانی/روایت 3ـــویژه یلداـــ:

شماره‌ی 20/درباره زندگی/روایت 3 ـــویژه یلداـــ:


ملکه یلدا


مسعود فروتن




بخشی از عکس: شادی آفرین آرش؛ «شاخه نور»، 1390


غروب که شد عزیزجون بساط جا‌نماز مادررا پهن کرد. با چادر و مقنعه‌ي مادر نماز خواند. بعد از آن چادرنمازِ گل‌دار خودش را سر کرد و زیر کرسی نشست. حورا و فرشته کنار او بودند. پدر داشت روزنامه می‌‌خواند. مادربزرگ با ظرفی پر از آجیل که خودش آن را پرورده بود وارد اتاق شد و آن را کنارظرف انار روی طاقچه گذاشت. عزیزجون به فرامرز گفت: «لامپ توی ایوون و سردر حیاط رو بذار روشن بمونه. قراره که شوهرم زندی امشب بیاد این‌جا.» و رو کرد به پدر که:«امشب باید برای تک‌تک ما فال حافظ بگیری و خط به خط معنی کنی.»

ادامه نوشته