شماره 20/داستان/داستان 7/جادوگر:
شماره 20/داستان/داستان 7:
جادوگر
شرلی جکسون
ترجمه: احمد کساییپور

عکس: Barbara Mensch
با سر به مادر در آنطرف راهرو اشاره کرد: «اون مادرته؟»
پسرک خم شد جلو که نگاه کند و بعد گفت: «آره، اونه.»
مرد پرسید: «اسمت چیه؟»
پسرک دوباره بدگمان به نظر میرسید. بعد گفت: «آقای عیسی مسیح.»
مادر پسرک گفت: «جانی.»
به پسرک نگاه کرد و چشمغره رفت.
پسرک به مرد گفت: «اون خواهرمه. دوازدهسال و نیمِشه.»
مرد پرسید: «خواهرت رو دوست داری؟»
پسرک مبهوت نگاهش کرد و مرد از کنار نیمکت آمد و پهلوی پسرک نشست و گفت: «ببین. میخوای دربارهی خواهر کوچولوی خودم یه چیزی بهت بگم؟»
مادر که وقتی آن مرد پهلوی پسر کوچکش نشسته بود با نگرانی سرش را بالا آورده بود، دوباره با آرامش به خواندن کتابش مشغول شد.
پسرک گفت: «از خواهرت برام بگو. جادوگر بود؟»
مرد گفت: «شاید.»
پسرک، هیجانزده، خندید و مَرد به عقب تکیه داد و به سیگارش پک زد و شروع کرد: «یکی بود یکی نبود. من هم خواهرکوچولویی داشتم، درست مثل خواهر تو...» پسرک سرش را بالا گرفته بود و به مرد نگاه میکرد و با هرکلمهی او به نشانهی موافقت سر تکان میداد. مرد ادامه داد: «خواهرکوچولوی من اونقدر خوشگل بود و اونقدر ناز بود که من از هرچیز دیگهای توی دنیا بیشتر دوستش داشتم. میخوای برات تعریف کنم چیکار کردم؟»
پسرک با شور و حرارت بیشتری سر تکان داد و مادر چشم از کتاب برداشت و همینطور که گوش میداد، لبخند زد.
مرد گفت: «یه اسب گهوارهای براش خریدم و یه عروسک و یه عالمه آبنبات چوبی و بعد هم گرفتمش و دستهام رو گذاشتم دور گردن خواهرم و اونقدر فشار دادم و فشار دادم تا اینکه مُرد.»
متن کامل این مطلب را میتوانید در شمارهی بیستم، دیماه مجلهی داستان بخوانید.
داستــان، از مجلـات گـروه همشهـــری اسـت که اول هرماه منتشــر میشـود.