شماره 17/داستان/داستان 2:


راه افتخار

مولی پترسون
ترجمه: سیدضیاءالدین غیاثی







- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مولی پترسون (Molly Patterson)ا
1974، امریکا. نویسنده و مدرس. در ‌استوديوي رايترزِ سان‌فرانسیسکو داستان‌نویسی تدریس می‌کند و آثارش در مجله‌ی «3 Zone» منتشر شده است.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


خصومت که نه، می‌شود اسمش را گذاشت تدبیر برای بقا. گاهی که آخر شب‌ها در حال نوشتن متنی بودیم یا خودمان را برای امتحانی آماده می‌کردیم، همین‌طور اتفاقی از ذهن‌مان می‌گذشت چه می‌شد اگر مثلا دیمیتری الکساندرُف مریض می‌شد یا مثلا یک ماه تمام افسردگی می‌گرفت. خب طبیعتا نمره‌هایش افت می‌کرد و رتبه‌ی ما در کلاس کمی بهتر می‌شد‌. افکار مشابهی هم در مورد سیندی، پال و هرکس دیگری که رتبه‌اش از ما بهتر بود، از سرمان می‌گذشت. زیاد پیش نمی‌آمد اما خب گاهی در مورد نزدیک‌ترین دوست‌هایمان هم اين‌طوري فكر می‌کردیم.
آن شب‌ها ساعت سه، معمولا سرمان روی میز آشپزخانه یا میز تحریر می‌افتاد و در سکوتِ وِزوِزکننده‌ی خانه خواب‌مان می‌برد. واقعا ارزشش را داشت؟ اثبات‌های هندسه یا داستان‌های ناکجاآباد چقدر مهم بود؟ اضطراب در وجودمان جا خوش کرده بود و به قلب‌مان چنگ می‌انداخت و وقتي خواب بودیم ما را از درون می‌جَوید. هر صبح که بیدار می‌شدیم، پوکیِ دردناکی در استخوان‌هایمان احساس می‌کردیم که تنها با یک چیز آرام می‌شد؛ نمره‌ی کامل در یک امتحان، الف روی برگه، کوچک‌ترین تضمینی که نشان دهد از بقیه عقب نمانده‌ایم. از اضطراب متنفر بودیم اما نمی‌توانستیم ولش کنیم. باوفاترین همنشین‌مان بود. بدون اضطراب هویت نداشتیم‌.




متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره هفدهم (مهرماه) مجله داستان بخوانید.